اهداف طلايي

دلت قرص باشد ماه من
اینها همه ستاره اند.

این شرکتی که مشغول بکار شدم زیر مجموعه یک شرکت بزرگه،بقولی شرکت مادر.کار من طوریه که با همکاری و راهنمایی یکی از همکارانم از دور تو شرکت مادر کار میکنم.فعلا سروکارم با دو تا آقای تحصیلکرده با تجربه کاری خوبه که یه طرحیو به صورت کمی مبهم در ذهن دارند.
هر چی که جلوتر میریم ،کار یک مقدار پیچیده تروسختتر میشه،همش هم بخاطر اینه که تعریف درستی از کارشون ندارند.
موقعی که میشینیم با هم صحبت میکنیم ،یه جاهایی از کار گره میخوره و مدام باید به عقب برگردیم و یه نیم نگاهی بندازیم.دیروز به اون آقای مهندس گفتم شما اهدافتون ازین طرح چیه؟اونم در چند جمله برام گفت،یکدفعه یکسری چیزها برای هر دومون روشن شد و تونستیم راحتتر جلو بریم ولی باز...

شروع هر کاری مهمترین قسمت آنست .

میدونید دارم فکر میکنم که همیشه میگن هدفگذاری کار بسیار مهمیه چون شما دورنمای راهتونو مشخص کردید و به ذهنتون یه برنامه دادید ولی تعریف هدف و مسایل حاشیه ایش هم خودش اهمیت بسیار زیادی داره.اینکه من وقتی وسط راه دچار مشکل میشم بر اساس یک هدف که تو چند کلمه خلاصه شده نمیتونم دوباره راه بیفتم ،شاید باید خیلی شاخ و برگهای دیگه هم بهش بدم. یه چیزی مثل مرجع، و یا دستور العمل که ریزترش کرده باشه.
پس بهتره هدفگذاریم هم به جزییات بیشتری تبدیل بشه هر چه جزیی تر باشه بهتر میتونم به دستیابیش و راههای رسیدنش فکر کنم،یه جورایی از شاخه به ریشه رسیدن.

برای رسيدن به آنجا که شایسته اش هستی هیچ وقت دیر نیست.

مثلا من تصمیم میگیرم فلان کار رو انجام بدم،یعنی در قدم اول تعیین هدف:
بعد میتونم بسنجم که این هدفم تا چه حد واقعیه؟
چقدر میتونه با اهمیت باشه؟
آیا کاربرد خاصی در زندگیم داره؟
آیا با هدفهای دیگه ام هم راستاست؟
در مسیر رشد و کمال هست؟
آیا نفعی بحال خودم و بقیه داره؟
آیا با ارزشهای خودم و تا حدودی جامعه ام همخوانی داره؟
چه کسانی و چه چیزهایی میتونن منو تو این مسیر انرژی و یاری بدهند؟
آیا انگیزه و انرژی لازم رو برای شروعش دارم؟یا نه اول باید به محرکهای اولیه اش فکر کنم؟
و خیلی سوالهای دیگه که ممکنه بذهن هر کسی برسه فراخور شخصیت و سلائقش.


مصیبت بزرگ آنست که آدم خیال برش دارد که چیزی میداند.        بوئن

*چند سالی هست که اهدافم رو در یه دفتر مجزا ازخاطراتم مینویسم و به جرئت میتونم بگم به خیلیاش رسیدم خصوصا در مورد خصوصیات اخلاقی و فردیم که میدونم در مقایسه با 5 سال پیشم که اینکارو شروع کردم خیلی خیلی موفق بودم،نه اینکه الان آدم فوق العاده ای باشم،نه ،قبلا خصوصیات خیلی بدی داشتم که بیش از هر کسی خودمو عذاب میداد. نسبت بخودم خیلی پیشرفت کردم ولی میدونم که خیلی کار دارم خیلی ، واینم یاد گرفتم که تو این مسیرها خودمو با قبل خودم مقایسه کنم نه با اونا که بالاتر از منند نه پایینتر که هردوش یه جورایی بازدارنده بوده برام تا محرک.
سال نو همیشه برام مهمترین بهونه است که اهداف جدیدمو لیست کنم البته با نگاهی به عملکرد پارسالم .یکبار امتحان کنید حتا شده یه بار با جزییاتش بنویسید،یه حس دیگه ای بهشون پیدا میکنید،خودشون یه جور انرژی هستند.
امیدوارم در سال نو روزبروز بهشون نزدیک و نزدیکتر بشید.
                                     

راههای زیادی بیک قله ختم میشوند اما از آن بالا تنها یک منظره را میتوان دید.       مثل ايتاليايی

 

دوستان وب لاگ نويسم لطفا لينک رو تغيير نديد بلاگ اسکای گاهی بعد چند روز راه ميفته.گاهی هم چند ماه!اونجا جور بشه اينجا نمينويسم.

که ايشالا دومی نباشه...



  
نویسنده : مژده ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۳

 

وقتی تو گریه میکنی،شک میکنم به بودنم

دیروز من یک عدد شوک بزرگ بهم وارد شد!تا حالا فکر میکردم خیلی روی سنم حساس نیستم ولی امروز وقتی تو ارکات  پروفایلمو دیدم 29،شده 30 حالم بد شد!!!
صحنه ی وحشتناکی بود! رفتم که یکسال کمش کنم از هولم یکسال زیادش کردم اشتباهی شد 31!!!خودم کلی خندیدم ولی برش نميدارم!
میگن یه خانمی رفته بود یه جایی فرم پر کنه،وقتی رسید بقسمت سن رسید مکث کرده بود که چی بنویسه.مسوولی که اونجا بود به خانمه گفته بود هر چی بیشتر معطل کنی اوضاع خرابتر میشه!

اينجا رو بخونيد تا بدونيد اين علامت تعجب!!! که انقدر ازش زياد و راحت استفاده ميکنيم چه معنايی داره.در


آدم برفی آب میشود
رویایش تابستان است
.

مسعود...

تو فیروزکوه که بودم بعلت سردی زیاد هوا ما برف زیادی ندیدیم و این بدجوری تو ذوقمون زد ولی یک صحنه ی قشنگی داشت،اونم وقتیکه صبح زود می اومدیم تو حیاط و میدیدیم که حیاط مه گرفته(فاصله بیمارستان تا کوه بیشتر از 100قدم نبود) و روی درختها مثلا 1سانت برف نشسته و بعلت سردی هوا یخ زده.خیلی منظره رویایی بود کاملا آدمو صبح زود ،سر ذوق می اورد.سرمای فیروزکوه گاهی به 28 درجه هم میرسید،یکبار شب به اجبار تو خیابون بودیم خودکار نمینوشت و گوشی موبایل از کار افتاده بود!اونجا مغازه ها ساعت 5 میبستند و  بعد از اون به شهر مرده ها بیشتر شبیه بود،بیخود نیست که افسردگی فصلی میگرفتند.
بالاخره تونستم از بالای کوه تهرانو ببینم .پارسال با دوستانم رفتیم بالای توچال ،همچین که اومدیم بایستیم تهرانو ببینیم ،دزد گیر ماشین الهام دوستم اعلان خطر کرد که درها بازه،خلاصه سریع با ماشینی برگشتیم پایین.ولی ایندفعه در آرامش چسبید.نمیدونم چرا ولی ازینکه تهران رو زیر پاهام ببینم خیلی لذت میبرم.ما دانشگاهمون هم در پونک بود .تعدادی از کلاسهامون هم اون بالا تشکیل میشد و خداییش منظره ی قشنگی بود و چون ما جزو اولین دانشجوهای اونجا بودیم ،فضا خیلی ساکت و رویایی بود.چمن سبز ورزشگاه آزادی از اونجا دیده میشد و همینطور میزان آلودگی تهران.یادش بخیر پنجره کلاس رو که تو زمستون باز میکردیم،مه می اومد تو کلاس.برف بازی که میکردیم گاهی هیچی نمیدیدیم و برف میزدیم و این پسرها چه بی انصافانه میزدن تو صورتهامون!
این مطلب شاهین عزیز رو که میخوندم یادم افتاد زمستونا ی بچگیمون چقدر بهمون خوش میگذشت.من عاشق برف پارو کردن پشت بوممون بودم .دوست داشتم برف بیاد مدرسه تعطیل بشه و برم برف پارو کنم! برف شیره درست کنیم و من و برادرم سرش چونه بزنیم .دخترهای همسایه هم بیان و با هم برف بازی کنیم و بعدش هم آدم برفی بسازیم،تازه میرسید به قسمت خوبترش ،بیایم پایین و آش رشته ی داغ مامانو بخوریم...وای یادش بخیر..هر جوراب ضخیم و چکمه ای هم که میپوشیدیم بازم این انگشت شصت پا!یخ میزد و سر میشد.
چقدر بهونه برای لذت بردن از زمستون بیشتر میشه وقتی برف میاد،کاش یه برف مشتی بیاد.واقعا اسم با مسمائیه :برف شادی...


امروز رفتم حیاط پر از برگ رو جارو کردم. ۲تا کیسه زباله گنده برگ زرد و خشک جمع کردم.تضاد زردی برگها با سیاهی کیسه قشنگ بود.دلم نمی اومد دم در بذارمشون.این بهترین زباله ای !بود که تا حالا دم در گذاشتم!

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳

 

بازی با افکار

تمام نکات واقعيت داره. من بازی امروزعصر جمعمو براتون نوشتم،بازی ای که سعی میکنم توی هر فکری که بذهنم میرسه یه خوبشو جدا کنم و شاخ و برگ بهش بدم،و گرنه از درد و رنج گاهی توان گریزی نیست.سعی کردم بی احساس با قضيه برخورد کنم بعدش گفتم بنويسم شايد بدردتون بخوره.
قواعد بازی شما چه جوریه؟بگید شاید آسونتر بود.
.................................................................................................................
با گریه وارد اتاقم میشم.یه عصر جمعه دلگیرکه شنیدن خبری هم دلگیرترش میکنه، تو هم که تازگی دل نازک شدی ،اه اه اه...
داغونم،دلم میخواد از ته ته ته دلم گریه کنم.از ته دلم حرف بزنم،از چیزهایی حرف بزنم که فکر کنم چند سال بعد اسمش میشه ،عقده یا نابهنجاری روانی!الان نمیدونم چی بهش میگن،هر چی که هست فکر کنم از عقده بهتره !
از 24 باری که عقربه کوچیکه ساعت از روی اعداد به نوبت میگذره 17 بارش رو با نیم نگاهی به زخمی که ته ته ته دلمه میگذرونم.نگرانم که دیر داره خوب میشه.بقیه ی اون 17 ساعت رو هم میخوابم که اگر کابوسی از تو اون کیسه سیاهه در نره،خوابهای خیلی خشگلی میبینم که اگه برات بگمشون،قند تو دلت آب میشه،اونقدر که دلت میخواد همین الان که ساعت 6 عصره بری بخوابی بلکه قصه گوی یکی از اون خوابها بشی. تازه فرداش هم بیای پز بدی که هی نرگس، دیشب یه خواب فوق العاده دیدم که همین امروز صبح تعبیر شد ومن در حالیکه لبخند بروی لبهامه، یه کم که نه،کلی حسادت قورت بدم!
الان که دارم پشت میزم اینارو تو دفترم مینویسم با دست چپم دستمالمو گذاشتم روی لپهام تا اشکهام هوای کاغذ رو بارونی و نمدار نکنه.تازه، دلم که خیلی خیلی دردش میگیره،قسمت بزرگ دردشو میفرسته توی صورتم و من باز حواسم پرت میشه و بازی با کلماتم هم شروع میشه. چرا وقتی درددلم زیادمیشه،فقط سمت چپ صورتم درد میگیره،نه سمت راستش؟خوب سوال خیلی خوبیه چون بعدش یادم می افته که یک پرستار یک بار بهم گفت:اگه اون عضله که اسمش"بل" هست،بگیره،کارت به فیزیوتراپی کشیده میشه.پیش خودم میگم عصب "بل"!یاد کارتون "بل و سباستین" می افتم،یاد بچگیا."بل" اون سگه چقدر دوست داشتنی بود،اگه اونقدر مهربون و با وفا نبود که سباستین انقدر بغلش نمیکرد....بغل،راستی یادته گفتم بغل کردن آدمها باعث میشه تعداد گلبولهای سفید بدنشون وایمنیشون بالا بره؟ولی میدونی که مال تو لب مرزمجازه،پس همون بهتر که کسی بغلت نکنه!
مرز،لب مرز،چه خوبه که تو یک سرباز عاشق نیستی که لب مرز نگهبانی میده و همش دلش پیش یه دختره ،مثلا اسمش گل بهاره ،بهار،وای بهار،فصل تولدم ،چه خوبه که بهار بعد از زمستون میاد.این یکی از قشنگترین نشونه هاست،بعد از هر یخبندونی سرسبزی هست.حالا فکرشو بکن اگه بهاربعد از تابستون می اومد هیچکس تحویلش نمیگرفت!!تحویل...خودموواتاقمو کلی تحویل گرفتم!پرده ی آبی و صورتی چه خشگل با پتوی سه رنگه آبی صورتی و سفیدم ست شده،مثل هوش و حواس منکه با نکات مثبت الان یکی شده.
دستمال خیس با دل نازک تیکه تیکه شده اش الان روی میزه و گریه ام بند اومده،بهمین راحتی!اینجور بازیها باعث میشه که من به حرف دیگران که میگن قرص زاناکس و ...بخور گوش ندم.حتا اگه توی یه عصر دلگیر جمعه با کلی دلتنگی وتنهایی ویک خبر بد یا گریه بیام تو اتاقم واینجوربنویسم که: داغونم،دلم میخواد از ته ته ته دلم گریه کنم.

بابا داره صدا میکنه،میای با هم این پسته هارومغز کنیم ؟؟؟از اتاق میام بیرون و میگم ،قبول،فقط از هر سه تا پسته ای که مغز کنم دو تاشو میخورم!
میدونی ته دلم یه زخمه،یه زخم خیلی قدیمی ،یه زخم که میخواد خوب بشه ،برای همین همش میخاره،خیلی خیلی هم میخاره .منی که تغذیه خوندم میگم،خوردن پسته ی خندون مثل دیدن روی خندون برای هر زخم دلی خوبه.
باور کن عزیز...

 

با تاخیر تولد حضرت مسیح رو تبریک میگم،مخصوصا به دوستان خارج از کشورمون و چه مسیحی باشیم چه نباشیم یادمون باشه که اعتبارعشق اونقدرحیاتی بوده که یک پیامبربنامش انتخاب شده.

راسی راسی مکافاتیه
اگه مسیح برگرده و پوستش مثل ما سیاهها باشه ها!
خدا میدونه تو ایلات متحده آمریکا
چند تا کلیسا هست که اون نتونه توشون نماز بخونه.
چون سیاها هر چی هم که مقدس باشن،ورودشون به این کلیساها قدغنه.
چون تو اون کلیساها عوض مذهب
نژادو بحساب میارن
حالا برو سعی کن،اینو یه جا به زبون بیاری
هیچ بعید نیست بگیرن به چهار میخت بکشن
عین خود عیسای مسیح.*
 

*نام شاعرو یادم رفته،یه شاعر سیاهپوست معروفه.



من اينجا هم مينويسم.www.rozaneh1001.blogsky.com

 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۳

 

فقط يک لحظه

۱/جوونه اونقدرخشگل و جوون که میتونه یه دختر سن بالای شوهر نکرده بنظر بیاد.رو پیشونیش ،تقدیر سه تا یادگاری کنده.چین پایینی،مرگ شوهر جوونشه،چین وسطی دیدن درد یتیمی بچه هاشه،چین بزرگه،تنهاییاشه و نامردیایی که دیده.دلم میخواد برای یک لحظه هم که شده دست ببرم تو پیشونیش ،به اون چینها فشار بیارم،اونقدر که کمرنگ و سطحی بشه و چهره اش مثل گل وا بشه.
شوهرش در یک لحظه جلو چشمهاش مرد و زندگیش در یک لحظه بهم ریخت،فقط یک لحظه...

۲/مسافر بودند از تهران به شمال،پدر و پسر دوتایی آخر هفته میرفتند دیدن اقوام.تو ماشین حال پدرش بهم خورده بود وتوی اورژانس تموم کرد.حدودا 40 ساله بود ،وسط حیاط بیمارستان جلوی اورژانس راه میرفت و زار میزد،دستهاش رو صورتش بود ولی بیقرارترازین حرفها بود.
یک مرد اونجا پیدا نمیشد بیاد این غریب پدر مرده روآروم کنه!!گفتم که فقط یک مرد...!
از کنارش داشتم رد میشدم و نگاهش میکردم ،دوست داشتم برای یه لحظه هم که شده ،مرد بودم وبین اونهمه نامرد میرفتم بغلش میکردم...
فقط برای یک لحظه...

۳/من داداش بزرگه بودم،نباید ازش چشم برمیداشتم حتا یک لحظه...
میگفت با بغض میگفت،من داداش بزرگه بودم اون داداش کوچیکه ،فقط 12 سالش بود،لب دریا داشت با موجها بازی میکرد،یک لحظه ازش غافل شدم،وقتی برگشتم نبود.تا فردا صبح دنبال جنازش میگشتیم،مردم گاهی به یک عزادار هم رحم نمیکنند...بیمارستان ،آمبولانس،پول هواپیما...بابا آخر قاطی کرد،بدن کوچیکشو گذاشت تو پلاستیک ، صندوق عقب ماشین،چند کیلو یخ خرید ریخت روش.از شمال تا شیراز...رفتنه بغلم نشسته بود و سرمو با حرفهاش میخورد،برگشتنه،آروم اون عقب خوابیده بود.
کاش سرمو برنمیگردوندم حتا برای یک لحظه...


در زلزله بم هم ،در یک لحظه خیلی فاجعه ها اتفاق افتاد ولی ما خیلی لحظه ها رو هنوز داریم از دست میدیم!
خدا هنوز صبرشون بده...

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ،۱۳۸۳

 

برف شادي

یه روز توی برق چشات خورشیدو پیدا میکنم
در شب تار، سوت و کور   به  آرزوی من نخند

اولين برف درست و حسابی تهران هم اومد...
ميدونستيد که هيچ بلور برفی شبيه اون يکی نيست؟مثل اثر انگشت آدمها...يکبار تو کوه يکی از بچه ها زير برف بهم گفت:انگار فرشته ها نشستند اون بالا و دارن اينارو قالب ميزنند!هر وقت برف مياد يادش می افتم...
بعضی حرفها چقدر تو فکر آدم ميمونه
.

نامه ای برای دستهایت

1

این نامه را برای دستهایت مینویسم

بله برای دستهایت
چرا که دستهایت مهربانتر ازتواند، متمدنتر

و با طبیعت زنها آشناترند واسراروعوالم آنان را بهترمیفهمند.

2
علاقه من به دستهایت باستانی ست،

تعجب من نیز به دستهایت،قدیمی قدیمی است.

تعجب من از روزی شروع شد که

دستهایت را در یکی از کافه تریاهای سن ژرمن پاریس، دیدم.

که تنها نشسته اند، گاهی با سیگار حرف میزنند.گاهی با روزنامه

گاهی هم با هیچ چیز.

دستهایت را دیدم، در فضا خطوط و دایره و اشکالی رسم میکنند که

تنها زن عربی آنها را میفهمد.

زنی که بر پیاده روی اندوه چمباتمه زده است، درست مثل من.

 ۳

دستهایت ،ساحل شنی است که روی آن دراز میکشم

وقتی که طوفان زده میشوم

دستهایت نخلهایی ست که وقت درد زایمان آنها را می تکانم،

و رطبهای ترو تازه بر سرم فرو میریزند.

 

4

این نامه را برای دستهایت مینویسم .

از بس که برايت نامه نوشتم خسته شدم.

دستهایت با نامه من جشن میگیرند،

اما تو نامه را درسطل بیهودگی می اندازی.

دستهایت مستمندانه رفتار میکنند اما رفتار تو بسیار ابتدایی است.

دستهایت همه درهای گفتگو را بازمیکنند

اما تو همه درها را برويم ميبندی.

5

وقتی کسی نیست که پناهگاه من باشد،به دستهای نیرومندت پناه میبرم.

وقتی چیزی نیست که پوشش من باشد،انبوه موهای دستهایت را میپوشم.

وقتی کسی نیست که مرا طعام دهد وسیرابم سازد،

به دستهایت پناهنده میشوم.

 ۶

دستهایت همواره با منند

هنگام خوشبختی و بدبختی ،دستهایت همواره جزو حزب منند.

روزی که مثل رعد و برق می غریدی و مثل حاکم عربی رفتار میکردی،

و به هیچکس اعتماد نداشتی ، به رای و اندیشه دیگران وقعی نمیگذاشتی،

و یا مثل شیخ قبیله که ازشورا و دموکراسی

و گفتگوی باز و صریح صحبت میکنند،

اما با هیچکس حرف نمیزند و مشورت نمیکند.

7

دستهایت دو کتاب مقدسند،که همیشه پیش از خواب می خوانمشان

دستهایت دو جنگل پر درختندکه در لحظه های رنج و افسردگی

پناهگاه منند.   

دستهایت دو تکه چوبند که وقت غرق شدن به آنها می آویزم.

دستهایت دو بخاری اند که روبروی آنها زانو میزنم،

هنگامیکه از سرما میلرزم.

8

 وقتی که بیرون از خانه ای دستهایت را میبینم و با آنها قهوه مینوشم.

همه کارها وغمهایم را فاش میسازم،

و پرونده ای کامل تسلیمش میکنم.

از همه شکایتهای عاطفی که برعیله تو کردم و همه اش به زیانم تمام شد.

۹

دستهایت دوست منند،پیش از آنکه من دوست تو باشم

و علاقه من به آنها،

ریشه دارتر و شریفترو بهترازعلاقه من به توست.

اگر روزی تصمیم گرفتی که به نقطه ای ازین جهان سفر کنی

همه چمدانهایت را بردار

و تنها دستهایت را برایم بگذار.

 ۱۰
من ترا و دستهایت را مخلوط نمیکنم

دستهایت صلح آمیزند،اما تو دشمنی میورزی

دستهایت با گذشتند،اما تو متعصبی

دستهایت روشنفکرند،اما تو فرهیخته نیستی.

دستهایت آبی اند،اما تو مثل چوبی

من هیچ گاه نو بودن دستهایت را

با قدیمی بودن تو نمی آمیزم.

11

دستهایت همواره کبوتر صلح منند،

وقتیکه دعوایمان میشود،دستهایت میان ما آشتی برقرار میسازند.

هنگامیکه مرا به گریه می اندازی

دستهایت اشکهایم را پاک میکنند.

12

از دستهای پدروارت سپاسگزارم

از تک تک انگشتانت،ناخنها و رگهایت سپاسگزارم.

دستهایت در زمان سرگردانی ،خانه من بودند.

و در زمان توفانی سقف من

و بعد از این که فرش وطن را اززیر پایم کشیدند،دستهایت موطن من بودند.

۱۳

ای مردی که به صداقت دستهایت می بالی

هر گاه تصادفا آنها را

در فرود گاهی یا بندر گاهی

یا در قهوه خانه ای از قهوه خانه های پیاده رو دیدی

 

سلام مرا به آنها برسان!

 

سعاد صباحی،شاعره سرشناس کویتی
رویاهایم چون برگ پاییزی فرو ریختند،مترجم وحید امیری

 
از طرف من دستهاتو ببوس
دستهای تو بودند که قشنگترين ملودی نوازش رو برای من زدند...

************************************************************

میرم تو پاسیو ،سرکشی پرنده هام.آب،دون و روزنامه زیرشون باید عوض بشه،با لذت نگاهشون میکنم...
اینو ببین گرمیش کرده،باید تخم کتونشو قطع کنم.اون یکی یکذره سرما خورده باید تو آبش پودر آنتی بیوتیک بریزم،اون یکی یکذره پکره،یه حموم تو وان کوچولوش حالشو حسابی جا میاره.ای بابا تو چراانقدر ضعیف شدی،برات هویج و زرده تخم مرغ رنده شده میذارم،حالت جا میاد.
اینا رو ببین ،وای چقدر دعوا میکنید!یک هفته قفستونو از هم جدا میکنم تا قدر همدیگرو بیشتربفهمید.گنجشک کوچولوی من چطوره؟حسابی راه افتادی مثل بابات چهچه میزنیا!بابا شو ببین،هنوز داره برای اون ماده تازه وارده خودشو لوس میکنه،اوهوی خانمت پیشته!
با آرامش از پاسیو میام بیرون،هر کدومشون یه جور دارند تشکر میکنن،یکی بال بال میزنه،یکی صداهای تک و ریزی از خودش در میاره،نرها هم دارند پشت سرهم میخونند.چه ساده به آرزوهاشون میرسن ،این 9 تا پرنده ی کوچولو.
و این منم من ،خدای قناریام...!
از پشت شیشه نگاهشون میکنم و با خودم میگم:
خدای من،خدای خوبم،برامون دون نمی پاشی؟؟؟
ما،همه پرنده های قفسی تو هستیم ولی به بیکسی عادت نداریم!

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۳

 

خواستگاری برای احمق!*

عینکشو میزنه بالای موهاش،لنزای بیرنگشو بر میداره و دونه دونه میذاره روی مردمکهای سبزش.ریمل مشکی رو بر میداره و و هر مژه اش رو سه چهار برابری ضخیم و تیره میکنه.با این مژه های تیره چقدر وحشیتر بنظر میاد.ذاتش وحشیه،یه فروردینی سرکش که راحت رام دل نمیشه.
هر دفعه لنز میذاره یاد حرف دختر عمه اش میفته،خره برو عمل کن ،الان چشمهای سبز،رو بورسه،اونم چشمهای تو.
باید بزنم،باید بزنم...
 توصیه شده ی خان عمو جانه،اونور میز تو هتل نشسته و با بند ساعت گرون قیمتش داره ور میره،فقط میدونه که باید گرون باشه،حتما کسیکه ماشین رونیز سوار میشه ،ساعتش هم گرونه!
نگاهش از روی مچ دست پسر میره بالا،چه بلوز خوشرنگ و تمیزی پوشیده،یعنی همیشه انقدر تمیزه؟چه کراوات شیک و خشگلی،اوم بد نیست،سورمه ای با خطوط درهم آبی آسمونی،عشقش چه رنگیه؟ یعنی تا حالا عاشق شده؟
چقدر راحت لم داده،میتونه ازین رسمیتر بشینه،نمیتونه؟چقدر حرف میزنه،پشت سر هم،خیلی که حواسش رو جمع میکنه ،4کلمه رو بیشتر از همه میشنوه :خونه،ماشین،ویلا،پول...خونه ،ماشین،ویلا،پول.پیش خودش تکرار میکنه تعهد،وفاداری،عشق،صداقت...تعهد ،وفاداری،عشق،صداقت!
باید بزنم،باید بزنم...
چشمهاشو ببین،خدای من یه دنیای دیگه است...دهن و چشم انقدر بهم نزدیک و پیامها انقدر متفاوت!شهوت و مرد سالاری تو چشمهاش داره موج میزنه،پول و ثروت تو کلامش،بابا طوفان بپا کردی با این امواج ...نه مثل اینکه هیچ خبری از صخره های غرور نیست که ترو بشکونه؟
بحثش سر چی بود؟باید حواسم باشه،شاید یه سوالی ازم پرسید.ای بابا هنوز که داره از املاک جد و آبادش میگه....بگذریم.
موهاش چه کم پشته،از ایناس که بعد از 30 سالگی موهاشون شروع بریختن کرده !مهم نیست ولی تا حالا دستهای زنی توی این موها رفته؟خودتو گول نزن،بالاخره که چی !حالا معلوم نیست چه شامپویی میزنه!تصورشو بکن دختر کسیکه ماشین رونیز داره،شامپو پاوه بزنه به سرش!!!خوش خنده بوده بودن هم دردسره!نیش پسر تا بناگوشش باز میشه،تو دلش میگه نیشتو ببند پسره ی ...معلوم نیست با اون نگاه کثیفش چه جوری داره میبیندش، لخت یا با لباس خواب!
باید بزنم،باید بزنم...
2تومنی های نو رو از تو کیفش جلوی چشمهای دختر در میاره و میذاره تو بشقاب گارسون، 7 تا اسکناس آبی نو یعنی میدونه آبی سرور هر چی رنگه تو عشقه؟؟؟انگار که قله توچال رو فتح کرده مرتیکه ،با لبخندی دعوتش میکنه بسمت ماشین،تو راه از چشمهای سبزش تعریف میکنه، بی اختیار دستش میره زیر شال ،لای موهاش،مونده چه جوری اون مسیرو شونه به شونه اش تحمل کنه!
باید بزنم باید بزنم...
صدای داد و بیداد بابا داره میاد از بیرون ،احمق ،احمق،احمق !
احمق لنزاشو در میاره،ریملشو پاک میکنه عینکشو به چشمش میزنه و بفردا فکر میکنه،فردا شنبه است،فرصت خوبیه ،آرایشگاه خلوته،10 جفت چشم نچ نچ کنان نگاهش نمیکنن ،وقتی داره به شهناز جون میگه،مثل 3سال پیش برام 3 سانتی بزن.
میدونه خونه که بیاد،مامانش میگه خاک بر سرت کنند،دیوونه ی بدبخت، و باباش میگه احمق، باز تو رفتی گند زدی تو اون موها.
باید بزنم،باید بزنم،هم موهامو هم دادهامو...

*اين داستان چندان واقعی نيست.

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳

 

ابله


یکی از مهمترین داستان سرایان روسی «تورگنیف» است.او داستان جالبی دارد .در دهکده ای کوچک مردی زندگی میکرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود.تمام آبادی مسخره اش میکردند.ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح میکردند.ولی او از بلاهت خود خسته شد.بنابراین از مرد عاقلی راه چاره را پرسید.
مرد عاقل گفت:
مسئله ای نیست!ساده است،وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن.اگر کسی ادعا میکند «این آدم مقدس است» فوری بگو :نه!خوب میدانم که گناهکار است! اگر کسی بگوید که «این کتاب معتبر است» فورا بگو من این کتاب را مطالعه کرده ام و راحت بگو بسیار مزخرف است!نگران آن نباش که آنرا خوانده ای یا نه. اگر کسی گفت: «این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است» راحت بگو :«اینهم شد هنر؟چیزی نیست مگر کرباس و رنگ.یک بچه هم میتواند آنرا بکشد» .انتقاد کن ،انکار کن،دلیل بخواه و پس از هفت روز بدیدنم بیا.
بعد از هفت روز آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است:« ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه او در هر موردی اینقدر نبوغ دارد.نقاشی را نشان او میدهی و او اشتباهات و خطاها را گوشزد میکند. چه مغز نقاد و شگرفی!چه تحلیل گر و نابغه بزرگی!.
پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت:
دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت تو ندارم.تو آدم ابلهی هستی!
تمام آبادی به این مرد فرزانه معتقد بودند و همه میگفتند:«چون نابغه ما مدعی است این مرد آدم ابلهی است ،پس او باید ابله باشد.»

*مردم چیزهای منفی را به سادگی باور میکنن چونکه نفس با کوچک کردن دیگران احساس بزرگی میکند.

از کتاب  زندگی به روايت بودا...اوشو

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۳

 

سبز تویی که سبزت میخواهم.*


یه روز خوب بود،خدا هم خیلی سرحال و قبراق ،بیشتر از همیشه...
اونروز هوس کرده بود که بنده های جدیدش هم مثل خودش خیلی سبز باشند و مثبت،میخواست یه جورایی مهر استاندارد بزنه روی بنده اش!
چشمهاشو ریز کرده بود و با لبخندی گوشه لبهاش با دقت به گلـــهای روبروش نگاه میکرد.دلش میخواست آدمهای خوش شانس امروزش ،وقتی از خودشون نا امید میشند با نگاه کردن به آیینه ،حواسشون باشه که سر سبزی اولین رسالت زندگیشونه،باید سبز باشند نه خاکستری نه سیاه و نه حتا قهوه ای!
با اشاره نگاهش جوهر سبز ریخته شد توی دریچه ی روح،چشمها
تا يادشون بمونه که سبز سالار رنگهاست،
چون رشد اولین وآخرین مفهوم زندگیست.

شما اونروز اونجا نبودید؟؟؟!!!


*لورکا

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳

 

نرگس در جماران رستگار شد!

دیروز بابا کمی قلبش گرفته بود از اونجاییکه مدتیه فشارش هم میره بالا و سابقه حمله داره ،پا میشیم میریم دکتر،دکتر خودش که نیست میریم بیمارستان جماران پیش یکی دیگه .آخرای کوچه جماران بغل همون حسینیه ی معروف!.بالای سر در بیمارستان زده "اینجا متبرک به قدوم متبرک امام خمینی ...است".زیر لب میگم خدا رحم کنه!!!
مثل یه کافر !دارم از قسمت برادران وارد میشم که تذکر میدن و منو بقسمت ورودی خانمها هدایت!!!میکنند.انقدر جا خوردیم من و بابا که نگو!تا حالا اینجا نیمده بوده .از ورودی خانمها میرم تو سلامی میکنم و بازم مثل یه از خدا بی خبر! دارم میرم تو که خانمه میگه :صبر کنید خواهر،نگاشون میکنم قیافه غمگین و عبوس هیچکدومشون شبیه قیافه خواهرای من نیست!اول اسممو وارد یه دفتر میکنند بعد کیفمو میگردن، بعد هم یه دستمال تعارفم میکنند که رژ لبمو که از خونه رو لبم بوده پاک کنم!بعد هم با اجازتون از توی یه بسته بندی پلاستیکی یک عدد چادر مشکی بقول خودشون استریل شده تمیزو آرمدار دستم میدن که سرم کنند! بهش میگم آخه اینکارا واسه ی چیه، پدرم اونور منتظرمه ،میگه خانم قانونش اینه چیزی نیست یک مدت سر میکنی و میای! دلم میخواد بهش بگم آخه مگه اینجا امامزاده است؟دلم میخواد بگم مشکل قلب بابام با این چادر حل میشه؟ یا شایدم مردایی که اینجا کار میکنند نباید تحریک بشند؟اينجا بيمارستانه بابا!حرصم گرفته اساسی !چادره خیلی سبک و لیزه و بزحمت رو سرم گرفتم،اجباری که بهم تحمیل شده باعث شده حتا یادم بره چطوری چادر تو مکانهای مذهبی به احترام سر کردم.، سیاهی چادر با روسری سفید طرح دارم،خیلی درتضاده و همین خیلی داره جلب توجه میکنه . با اون استرسی که داشتم، عصبی هم شدم .بابا رفته تو اتاق تا قلبش اکو و معاینه بشه،بعد ازینکه کاراشو میکنم میام پشت در میشینم،3تا پسر جوون پشت سرم نشستند و ریز ریز میخندن!
یاد مریم می افتم که وقتی خواهر بدحالشو با آژانس برده بودند اورژانس بیمارستان بقیه الله دم در باهاشون همین برخورد شده بود! مادرش که میگفت پرستارا با چادر بودند همگی..یاد مرجان دوستم می افتم که برای مصاحبه ی ورودی دانشگاه فاطمیه قم ازش سوال کرده بودند که اگه بگیم باید تو اتاق عمل چادر سر کنی قبول میکنی؟؟؟اونم با تعجب بر گشته بود گفته بود این چه حرفیه میزنید امکان نداره.
همون موقع 2 تا دختر که بطرز سختی دارن چادرای آرم دارشونو جمع و جور میکنن با مادرشون  میان تو ،خنده های پشت سرم دیگه تبدیل به قاه قاه شده! و من نمیدونم تاسف بخورم بحال خودم یا اونا ...یا اونایی که مارو مضحکه خودشون کردند،مضحکه خیلی چیزا ،خیلی چیزا،خیلی چیزا...


*امروز هم مسعود(خواهرزادم که با ما زندگی میکنه) تو بازی فوتبال سریکی از دوستاش خورد تو صورتش و ابروش بطرز بدی شکافت.بردیمش بیمارستان که بخیه خوبی براش بزنن.خدا سومیشو بخیر کنه!!!

 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۳

 

باران خزانی بربام
باد
آکنده اندوه
تکه های بهار را که در قلبم جا نهاده ای
کجا بگذارم؟

شمس لنگرودی

۱/ساعت5 صبحه .دیگه کم کم خوابم گرفته،نمیخوام به روال این 1هفته از ناچاری قرص بخورم .دیگه بعد از 2هفته دارم به سکوت شب و آرامشش خو میکنم ،آزار دهنده نیست.
یکدفعه هجوم میاره،کلافه میکنه. میخوام بخوابم ولی خوب ،ریختن رو سرم.5تا سوژه برای نوشتن ،باران کلمه ،لغت ،تصویر،احساس...خودمو میزنم به نفهمی ولی نمیشه که .حالیش نیست که میخوام بخوابم!بلند میشم و چراغو روشن میکنم و یه داستانک که سوژه اش از همه بنظرم جالبتره مینویسم.(مطلب قبلی)
پتو رو میکشم رو سرم و به بقیشون میگم برید فعلا پی کارتون و میدونم که وقتی بیدار بشم دیگه نمیتونم بنویسمشون ،یعنی اصلا بیادم نمیمونند ، اگه همون موقع نوشتم،نوشتم وگرنه کار تمومه!اینجور مواقع حرصم میگیره که نمیتونم بدنیا بیارمشون،بدنیای دفترم.
نمیدونم شما هم اینجوری هستید؟نوشته هاتون بی تصمیم قبلی بذهنتون میرسند؟من هیچکدوم از نوشته هامو با تصمیم قبلی نمینویسم.تموم اون تشبیهاتی که میکنم همون آن بفکرم رسیده نه اینکه بشینم و یه چیزیو به یه چیز دیگه تشبیه کنم یا تقارنی توشون پیدا کنم.همیشه باید یه دفترچه و مداد همراهم باشه چون تو هر شرایطی ممکنه اون کلمات و نوشته ها بسراغم بیان.تو مهمونی ،تو تاکسی ،خیابون، آخ آخ حموم،نصفه شب (نوشتن خرچنگ قورباغه تو تاریکی) و حتا پای یه صحبت تلفنی.یکبار تو پیاده رو وایساده بودم و تند تند مینوشتم دلمم شور میزد که الان کلاسم دیر میشه یکدفعه دیدم پسره سرشو اوده رو دفترم و میگه :شماره منو هم مینویسی؟!!!
6سال بود که آرزو داشتم مثل گذشته مطلب بنویسم ولی دریغ از یه نوشته یا شعر که حالمو جا بیاره.بقول استادمون این نوشته ها برای شما مثل یه سوپاپ برای زود پزه.و واقعا هم که اینطوره و من با نوشتن مطالبی که شما رو هم تو خوندن خیلیاش سهیم میکنم ،خیلی آرومتر میشم و انرژی خوبی بدست میارم.شروع دوباره نوشتنم که برمیگرده به خرداد امسال از بهترین روزنه هایی بود که امسال برام باز شد و امیدوارم حالا حالاها باشه چون دست خودم نیست حتا به احساس خاصی هم متکی نیست! قبلا شعر نو و غزل بود،کمتر متن مینوشتم ،بر عکس الان،ولی برای هر کی هم که بی اهمیت باشه برای خودم خیلی بودنش ارزش داره.
حالا شما بگید ببینم ،چه جوری مینویسید؟!

۲/موسیقی فیلم"باراکا"رو پیدا کردم .از عصری که خریدمش فکر کنم این بار چهارمه که دارم گوش میکنم.فیلمش یه طرف موسیقیش یه طرف، واقعا قشنگه.فکر کنم 6سال پیش بود که فرهنگسرای نیاوران برای اولین بار نمایشش داد،آتش، دوستم تقریبا نیمه دیوونه از دیدن این فیلم برگشته بود خونه!باراکا یه فیلم غیر کلامی حماسی،روایت سرگذشت تکامل و شکوفایی سیاره ی زمین است.بطریقه 70 میلیمتری فیلمبرداری شده و در مکانهای گوناگون در 24 کشور جهان مثل ایران کار شده است.موسیقی مربوط به گروه موسیقی dead can dance میباشد و لیزا جرارد محبوب من از خوانندگان اصلیشه.

3/تو رادیو شنیدم که یک زوج نابینا پر خطرترین سفر دریایی رو آغاز کردند.سفر بدور دنیا در یک قایق که مسافرانش خودشون هستند و تا آخرین لحظه بحرانی هم کمکی نخواهند گرفت.فکر میکنید این سفر چند وقت طول میکشه؟چیز زیادی نیست اونم برای یک زوج نابینا ،همش 3سال!

4/توی یه مجله مصاحبه ی دوماد علی پروینو میخوندم ،فکر میکنید فامیلی دومادش چی بود؟فردین!پسر همون فردین معروفه ،البته اصلا چهره ی باباشو به ارث نبرده!


دردهايی از جنس یک زن
مطلب بر لایه نازک یخ... از وبلاگ در کوه نخونید از دستتون رفته.
دل گرفته از همایون شجريان


بر سر هر ماه سه روز ای صنم
بی گمان که باید دیوانه شوم
                      دفتر پنجم مثنوی مولوی

کره ماه ،در شبهایی که از سلخ به غره تبدیل میشود،یعنی شبهای 12-13-14 بتدریج بصورت قرص کامل یا بدر تمام در می آید.در این شبها نور ماه بروی اعصاب ،بعضی از افراد ،تاثیر میگذارد.
از حالت طبیعی خارج میشوند و اصطلاح ماه زده در مورد آنان بکار میرود.
شما هم از اونایید؟؟؟اوف!


اينم محض خنده
خاطرات  خانواده متوفی از...

بیمارستان:دکتر بعد از عمل:قلب بیمار بقدری سیاه بود که نتونستیم رگ مسدود شده رو پیدا کنیم و ایشون متاسفانه فوت شدند.
مرده شور خونه:این آقا تو زندگیش خیلی کثافت کاری کرده،به این راحتیا تمیز بشو نیست!هزینه شست و شوش دو برابره ها!!اگر هم نمی خواید میتونید جنازتونو بردارید ببرید به مرده شور خونه ی دیگه،تازه مرده شور خونه های دیگه چون شخصی ان،دفترچه بیمه" کثافت کاریم" قبول نمیکنن،اونجا میشه 4برابر!
قبرستان:از اونجا که قبر این خدا نیامرز امشب خودبخود تنگ میشه ما دیگه زحمت الکی نکشیدیم،نه زیادی گشادش کردیم،نه خیلی رفتیم پایین،اگه یه کم میت رو تو فشار بدین خودش جا میشه!هزینه اش نصفه ،آره قربونش!
دم در ورودی مراسم ختم:مهمانان با اشک شوق در چشم:هر چی خاک اونه،پودر ماشین لباسشوییتون بشه!...غم اولتون باشه،گور به قبرش بباره!...خدا بیارزدتشون،خدا زحمتشون کنه!
مصیبت خوان:با با تو این مجلس که همه گل میگن،گل میشنفن!منکه دلم نمیاد این جو شادو غمگین کنم.اگه اجازه بدید یه شیش و هشتی چیزی بیام،تا هم خاطره خوبی واسه ی مهمونا باشه،هم روح ابویتون،تو جهنم صفا کنه و یه تکونی بخودش بده...

منبع:ماهنامه طنز و کاریکاتور(حامد جلیلی)

 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳

 

آسمون هم دلش وا نمیشه...


بد ارثی بهمون دادی بابا
زخمهای کهنه و مادرزادی بر دل

۱/پارسال بیقرار این بودم که عید فطر بشه و امسال در هول و هراس...هیولای خاطرات بدجوری داره خودشو به رخ میکشه.کاشکی مثل این بازیهای کامپیوتری میشد برداری با یه تفنگ درب و داغونش کنی.آخه من تو بازیای اینجوری هم زیاد میسوزم!

۲/اینروزا روحیه ی خوب  برای من مثل یه سگی شده که مدام باید قلادشو ببندم که از کنارم تکون نخوره!سگ خیلی بازیگوشیه و همش هم گرسنشه و مدام باید خرجش کنم که يا پاچمو نگیره!یا در نره!گاهی اوقات حفظ روحیه سخته،سخته،سخته.

۳/از دوستانی که با آفلاین و ای میل سراغ و احوالمو گرفتند ممنونم .رفتیم که نه ،فرار کردیم دوسه روزی از تهران بلکه آب و هوا عوض کنیم،دست از پا درازتر برگشتیم خونه،یک حالی ازمون گرفتند که 2روزه قلبم داره تیر میکشه .عجیب خوش گذشت هر روز بدتر از دیروز!از روی دلسوزی و محبت شاید! یه چیزایی میگن که اشک آدمو در میارن.ولی دو تا چیز برام جا افتاد.اول اینکه هر چی بیشتر از خودمون حرف بزنیم ،خودمونو بیشتر در معرض قضاوت آدمها قرار میدیم،پس یا باید بگیم گور باباشون یا چوبشو بخوریم، منکه اینروزا بر عکس گذشته رو حرفها و قضاوتها حساس شدم.گاهی فکر میکنم همونجور که خودم تا حدودی شرایط دیگرانو درک میکنم و مراعاتشونو میکنم ،دیگران هم همینطورند ولی خوب در عمل کم پیدا میشه،واقعا گاهی به این نتیجه میرسم که دوست خیلی بهتر از قوم و خویشه .

۴/ ساعت 5عصر میرسم تهران ،زودی زنگ میزنم بمریم که بریم زیر بارون راه بریم،پاییز داره خودشو نشون میده ،میزنیم بیرون اونم بدتر ازمن ،اون میشه سنگ صبور من ،من میشم سنگ صبور اون ،دوستی 20 سالمون بهمون آرامش میده.،اینروزا نمیدونم چرا همه درگیر مشکلات هستند؟بقول یکی خدا یه لحاف گنده کشیده بالای آسمون،هیچ دعایی بالا نمیره که مستجاب بشه!!!!بازم هوا تاثیر مثبتشو میذاره. واقعا هوای نشاط انگیزیه،هوای بارونی.

۵/پدرم 1ساعت پیش از تو قطار زنگ زده که اینجا ریلها یخ زده و و قطار هم یخ شکن نداره و فعلا ما گیر کردیم تو راه و معلوم نیست تا کی تو این قوطی گیریم! خلاصه نمیدونم کی میرسم!!من ساده هم یه لحظه باور کردم !!قربون این مملکت برم که با یه بارون همه چیش بهم میخوره!

۶/عکس گل امیدم افتاده بود رو برکه ،قهره پرپرش کرد  حالا یک یک تو برکه، ماهیا اشک میریزن چک چک تو برکه .............
دل من جز دل تو دیگه یاری نداره ،بپا ترکش نکنی که قراری نداره،مثل فانوس توی باد بی تو من خاموش میشم،دیگه فانوس خاموش باتو کاری نداره
من به این شعرقدیمی حضرت شماعی زاده !!ارادت خاصی دارم،الان هم داره رو وینمپ میخونه!!

۷/شرمندتم من گاهی نمیتونم به قولم وفادار باشم،قول سنگینی دادم.
نه در دنيای باد
نه در دنيای سايه ها 
در هيچ يک سهمی از آفتاب برايمان نبود.
......
دلم دلم دلم دلم دلم دلم دلم  برايت تنگ شده
اگر بيايی،...
هزار گل قاصد روانه کرده ام
يا باد پيام آور نبود    
يا تو نيامدی!

(فخری...)

۸/کلام آخر
برای عرایض:

قلبشو کوک کرد
گذاشت رو اسم یه فرشته
گفت بذار برای یه بارهم که شده بلرزم.

آدم کوکی، خسته بود!

  
نویسنده : مژده ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۳

 

"آدمهای خوب " لطیفه ها را نمی توانند بخاطر بسپارند.
به یک مهمانی میروید و جماعت پشت سر هم لطیفه تعریف میکنند،ولی فردا صبح حتا یکی از آن لطیفه ها به یادتان نمی آید.
دلیلش اینست که وقتی که کسی لطیفه ای را تعریف میکند،شما بیشتر حواستان متوجه لطیفه ای است که بعدا خودتان میخواهید تعریف کنید و نگران هستید که مبادا قبل از شما فرد دیگری چیزی بگوید.
این عمل پاسخی است به یاد آوریهای "والد": بارک الله گل سر سبد مجلس باش.تردد ذهنی از" بالغ" به "والد" و بالعکس ناراحتی زیادی در بر دارد:"بالغ" میخواهد با نزاکت باشید و موقعی که دیگران حرف میزنند گوش کنید و آنچه را که گفته اند بخاطر بسپارید،و "والد"مدام شما را تحریک میکند که به آرشیو لطیفه های حافظه تان مراجعه کنید.
"آدمهای خوب "هیچوقت آخر لطیفه یادشان نمی ماند و نکته های لطیفه را فراموش میکنند.

*آدم خوب تعریف خاص خودش رو در کتاب "ماندن در وضعیت آخر" دارد.یک تعریف کلی دارد و یکسری نشانه که  یک نمونشو در متن بالا نوشتم.
مثلا آدمهای خوب نمیتوانند در یک پیک نیک خانوادگی،از طبیعت و از گپ زدن با همراهان خود لذت ببرند،بی آنکه جای فلانی و فلانی رو خالی کنند.آدمهای خوب نمیتونند از منظره غروب خورشید لذت ببرند،چون تند و تند مشغول عکس گرفتن از این منظره هستند تا وقتی که برگشتند،عکسها را به دیگران  نشان دهند.
بدین ترتیب اینجا- و -اکنون جایش را به آنجا و آنوقتها میدهد(که مقایسه های "والد "است)، یا به اگر-و-وقتی،(که آرزوهای "کودک" است).

**منبع : کتاب "ماندن در وضعیت آخر"
نوشته :امی ب .هریس و تامس ا.هریس
ترجمه :اسماعیل فصیح

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۳

 

صورتگر نقاش چین رو صورت يارم ببين


*مطلب قبلی روکه در مورد خانواده مینوشتم ،نگاهم افتاد به کتاب "رهنمون" گفتم یه چند تا جمله هم در مورد ازدواج بعدا بنویسم.امیدوارم که تو همین وبلاگهای دور برمون بجای اینکه صحبت ازمرگ و بیماری ،عزا و سالگرد،شکستهای عاطفی و تنهاییها باشه بزودی صحبت از آشناییها و اخبار خوب ازدواج بشه.ایشالا.هر چند که تو جامعه ما آشناییها خواستگاری و مسایل احساسی و ترسها و ریسکها به یک طرف ،مسائل مادی و مشکلات اقتصادی مربوط به جامعمون به یک طرف.هیچ غلطی هم نمیکنند،انگار که لذت میبرند.
**یه استاد داشتیم یادش بخیر میگفت "انقدر نگید که اگه یک زن خوب بگیرم ، یک شوهرخوب کنم، خوشبخت میشم با این دو عمل نمیشه خوشبخت شد بلکه باید یه زندگی  خوب رو ساخت اونم با همت هر دو...این تازه اول راهه.این شمایید که بعدا تعیین میکنید که چطور زندگی ای خواهید داشت.همون جمله معروف که میگن تا آدم زیر یه سقف نره نمیتونه قضاوت کنه.
***اینم جمله ها:

تنها علاج عشق ازدواج است.     بوخونواله
برای یک زندگی آرام و بدون مخمصه،شوهر باید کر و زن باید لال باشد.                                                سر  وانتس

از سقراط پرسیدند که ازدواج خوب است یا بد؟جواب داد در هر دو حال موجب پشیمانی است.

مرد با ازدواج خط روی گذشته میکشد ولی زن با ازدواج باید خط روی آینده خود بکشد.           لوئیس
ازدواج مثل شهر محاصره شده است،کسانیکه داخل شهرند،سعی میکنند از آن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند.      فرانکلین

ازدواج کنید بهر وسیله که میتوانید،اگر زن خوبی گیرتان آمد،بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک زن بد شوید،فیلسوف از آب در خواهید آمد و این برای هر مردی خوب است.    سقراط


نیستی اما یادت اینجاست
وقت گل کردن رویاست

*نمیدونم دیدین اینروزا گلهای دسته ای داوودی جلوی گلفروشیها چقدر زیاد شده .گلهای رنگ و وارنگ زرد صورتی قرمز بنفش...چقدر خشگلند.ما از اینا کلی تو باغچه حیاطمون داریم،خیلی برکت دارند،اگه باغچه دارید حتما بکارید هم به حیاط  اونم تو پاییز و زمستون خیلی جلوه میده ،هم هر چی که میچینید بازم هست.خیلی هم عمر خوبی دارند تازه آدم یه جایی هم که میخواد بره یه بغل راحت میچینه ازش و میبره.الان یه گلدون پر از این داوودیا بغل مانیتوره و چقدر که به اتاق روح میده.دیروز ما افطاری کلی مهمون داشتیم و من سه تا گلدون پر از این گلا گذاشته بودم سر میز.همه تعجب میکردند اینهمه گل ،چون از مال بیرونی هم شادابتره.خیلی خوب بود اگه همیشه گل در دسترس آدم بود البته با قیمتهای ارزون.
فیروزکوه که بودیم ،یکی از روستاهاش محل پرورش گل بود.گلایل داوودی رز مارگریت بعضی جاهاش مریم و...یه عکس داریم جلوی یک کپه بزرگ از داوودیهای زرد.تابستونا میرفتیم فقط تو مزارع اونجا قدم میزدیم ،چقدر روحمون تازه میشد ،یادش بخیر.یکبار 100 تا مارگریت خریدم 2500 تومن! با چه دردسری تو مینی بوس و تاکسی لای روزنامه اونم تو تابستون اوردمش خونه! وقتی گذاشتم تو آب تازه تازه شد و تا دو هفته سرحال بود. همون موقع  تو مغازه شاخه ای 350 تومن بود.واقعا زندگی بدون گل چی میشد؟؟؟
گفتم افطاری مهمون داشتیم ، خودمونیم، افطاری دادن هم خیلی سخته شایدم بخاطر همینه که انقدر ثواب داره!!!30نفر مهمون!هم میخوای اسراف نشه و هم میخوای پذیرایی خوبی بشه.تا 30/1ساعت بعد از اذان من هنوز تو مسیر بین سفره و آشپزخونه بودم ،همه که قبل از اذان نمیان با هر زنگی باید پاشی بری یه سینی چایی بیاری، مخصوصا که ته تغاری باشی و خواهر و برادرات هم تهران نباشند وظیفه ات سنگینتره !،بقول خودشون ما وقتی میایم اینجا تا 3 روز مهمونیم و البته قابل ذکره که خیلی بتونند بمونند 2 روزه! ولی من عجیب این جمع شدنهای فامیلی رو دوست دارم حتا اگه تا آخرای شب وایسی و تنهایی ده جوره ظرف بشوری! یه جورایی زنده میشم .مهمونی به جایی بود،ولی خیلی دلم سفر میخواد اونم شمال، دریا.

**این سریال "کمکم کن" رو حتما دیدید و حرفها در موردش بسیار شنیدید و واقعا هم سوژه بسیار جالبی داره و خیلیا رو بفکر برده ،البته اگه چند روز دیگه یادمون نره!مطلبی که در موردش میخوام بگم در مورد اون صحنه هایی که  قسمت گفتگوی ارواح فیلمبرداری شده .اون کویری که میبینید با اون نقشهای جالب بروی زمینش همه واقعی هستند !اگه شک دارید برید اينجا و از آرشيو آپدیت 29 شهریور ایشونو بخونید و از دیدن عکسهای رنگیش هم لذت ببرید.

گل انديشی گل آئين گل پسندی          گل اندامی گل آوا گل کمندی
چرا غمگينی ای گل روی زيبا              بيا تا گل بگويم گل بخندی

 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳

 

صورتگر نقاش چین رو صورت يارم ببين


*مطلب قبلی روکه در مورد خانواده مینوشتم ،نگاهم افتاد به کتاب "رهنمون" گفتم یه چند تا جمله هم در مورد ازدواج بعدا بنویسم.امیدوارم که تو همین وبلاگهای دور برمون بجای اینکه صحبت ازمرگ و بیماری ،عزا و سالگرد،شکستهای عاطفی و تنهاییها باشه بزودی صحبت از آشناییها و اخبار خوب ازدواج بشه.ایشالا.هر چند که تو جامعه ما آشناییها خواستگاری و مسایل احساسی و ترسها و ریسکها به یک طرف ،مسائل مادی و مشکلات اقتصادی مربوط به جامعمون به یک طرف.هیچ غلطی هم نمیکنند،انگار که لذت میبرند.
**یه استاد داشتیم یادش بخیر میگفت "انقدر نگید که اگه یک زن خوب بگیرم ، یک شوهرخوب کنم، خوشبخت میشم با این دو عمل نمیشه خوشبخت شد بلکه باید یه زندگی  خوب رو ساخت اونم با همت هر دو...این تازه اول راهه.این شمایید که بعدا تعیین میکنید که چطور زندگی ای خواهید داشت.همون جمله معروف که میگن تا آدم زیر یه سقف نره نمیتونه قضاوت کنه.
***اینم جمله ها:

تنها علاج عشق ازدواج است.     بوخونواله
برای یک زندگی آرام و بدون مخمصه،شوهر باید کر و زن باید لال باشد.                                                سر  وانتس

از سقراط پرسیدند که ازدواج خوب است یا بد؟جواب داد در هر دو حال موجب پشیمانی است.

مرد با ازدواج خط روی گذشته میکشد ولی زن با ازدواج باید خط روی آینده خود بکشد.           لوئیس
ازدواج مثل شهر محاصره شده است،کسانیکه داخل شهرند،سعی میکنند از آن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند.      فرانکلین

ازدواج کنید بهر وسیله که میتوانید،اگر زن خوبی گیرتان آمد،بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک زن بد شوید،فیلسوف از آب در خواهید آمد و این برای هر مردی خوب است.    سقراط


نیستی اما یادت اینجاست
وقت گل کردن رویاست

*نمیدونم دیدین اینروزا گلهای دسته ای داوودی جلوی گلفروشیها چقدر زیاد شده .گلهای رنگ و وارنگ زرد صورتی قرمز بنفش...چقدر خشگلند.ما از اینا کلی تو باغچه حیاطمون داریم،خیلی برکت دارند،اگه باغچه دارید حتما بکارید هم به حیاط  اونم تو پاییز و زمستون خیلی جلوه میده ،هم هر چی که میچینید بازم هست.خیلی هم عمر خوبی دارند تازه آدم یه جایی هم که میخواد بره یه بغل راحت میچینه ازش و میبره.الان یه گلدون پر از این داوودیا بغل مانیتوره و چقدر که به اتاق روح میده.دیروز ما افطاری کلی مهمون داشتیم و من سه تا گلدون پر از این گلا گذاشته بودم سر میز.همه تعجب میکردند اینهمه گل ،چون از مال بیرونی هم شادابتره.خیلی خوب بود اگه همیشه گل در دسترس آدم بود البته با قیمتهای ارزون.
فیروزکوه که بودیم ،یکی از روستاهاش محل پرورش گل بود.گلایل داوودی رز مارگریت بعضی جاهاش مریم و...یه عکس داریم جلوی یک کپه بزرگ از داوودیهای زرد.تابستونا میرفتیم فقط تو مزارع اونجا قدم میزدیم ،چقدر روحمون تازه میشد ،یادش بخیر.یکبار 100 تا مارگریت خریدم 2500 تومن! با چه دردسری تو مینی بوس و تاکسی لای روزنامه اونم تو تابستون اوردمش خونه! وقتی گذاشتم تو آب تازه تازه شد و تا دو هفته سرحال بود. همون موقع  تو مغازه شاخه ای 350 تومن بود.واقعا زندگی بدون گل چی میشد؟؟؟
گفتم افطاری مهمون داشتیم ، خودمونیم، افطاری دادن هم خیلی سخته شایدم بخاطر همینه که انقدر ثواب داره!!!30نفر مهمون!هم میخوای اسراف نشه و هم میخوای پذیرایی خوبی بشه.تا 30/1ساعت بعد از اذان من هنوز تو مسیر بین سفره و آشپزخونه بودم ،همه که قبل از اذان نمیان با هر زنگی باید پاشی بری یه سینی چایی بیاری، مخصوصا که ته تغاری باشی و خواهر و برادرات هم تهران نباشند وظیفه ات سنگینتره !،بقول خودشون ما وقتی میایم اینجا تا 3 روز مهمونیم و البته قابل ذکره که خیلی بتونند بمونند 2 روزه! ولی من عجیب این جمع شدنهای فامیلی رو دوست دارم حتا اگه تا آخرای شب وایسی و تنهایی ده جوره ظرف بشوری! یه جورایی زنده میشم .مهمونی به جایی بود،ولی خیلی دلم سفر میخواد اونم شمال، دریا.

**این سریال "کمکم کن" رو حتما دیدید و حرفها در موردش بسیار شنیدید و واقعا هم سوژه بسیار جالبی داره و خیلیا رو بفکر برده ،البته اگه چند روز دیگه یادمون نره!مطلبی که در موردش میخوام بگم در مورد اون صحنه هایی که  قسمت گفتگوی ارواح فیلمبرداری شده .اون کویری که میبینید با اون نقشهای جالب بروی زمینش همه واقعی هستند !اگه شک دارید برید اينجا و از آرشيو آپدیت 29 شهریور ایشونو بخونید و از دیدن عکسهای رنگیش هم لذت ببرید.

گل انديشی گل آئين گل پسندی          گل اندامی گل آوا گل کمندی
چرا غمگينی ای گل روی زيبا              بيا تا گل بگويم گل بخندی

 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳

 

خان وا ده!


یه دوست دارم که برام خواهری میکنه
یه خواهر دارم که برام مادری میکنه
یه مادر دارم که باهام مهربونی میکنه
یه مهربون دارم که برام برادری میکنه
یه برادر دارم که برام پدری میکنه

همینه که برام جذابن!چون هیچکدومشون توقالب خودشون نیستند!!!


پدرش هشتاد کیلو گوجه فرنگی خریده، میگه رب گوجه خونگیش بهتره!
مادرش بیست کیلو لیمو ترش خریده، میگه آبلیمو خونگیش بهتره!
پدرش کلی بذر سبزی خریده، میگه سبزی خوردن خونگیش بهتره!
مادرش وسائل ترشی خریده،میگه ترشی خونگیش بهتره!

نمیدونم چرا نمیفهمند که محبت هم خونگیشه که بهتره!

آبان ۸۳

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۳

 

هاله و انرژیهای منفی


چند سال پیش 3 دوره کلاسهای انرژی درمانی و تجسم خلاق رو رفتم ،یه جذابیت خاصی داشتند که با رسیدن به هر موفقیتی عطشمو بیشتر میکردند.
یکروز دوستم بهم زنگ زد که خواهرش (که اونم تو دوره ها شرکت کرده بود) سه روزه حالش خوب نیست و درد داره.گفت میتونی کمکش کنی ؟گفتم آره فکر کنم بتونم دردشو کم کنم، باشه  ساعت 10 .ساعت 30/9 بود که من یک تلفن خیلی وحشتناک داشتم،یک خبر بد با بحث و دعوا و خلاصه اعصاب داغونی.بخاطر قولی که داده بودم ساعت 10 کارمو شروع کردم،اونم با یک حالت بهم ریخته،تمام تلاشمو میکردم که تمرکز کنم ولی شدیداتحت فشار بودم.
خلاصه چشمتون روز بد نبینه ساعت 30/10 بوده که دوستمو با آژانس میبرن اورژانس،فرداش دکتر گفته بوده که کیست درون تخمدان ناگهان 2سانت رشد کرده بوده و بطرز بدی دور تخمدان پیچ خورده بوده.دکتر بسیار قابلی بود و با یک عمل خوب کاری کرد که تخمدانها برداشته نشه .از روی عملش یه کپی فیلم هم برای خودش برداشت ،چون بنظر خودش با اون وضعیتی که بوده از بهترین عملهاش بوده.
من خودم هم گیج شده بودم نمیدونستم تا چند درصد توی اون قضیه موثر بوده ام ولی اینو مطمئن بودم که نباید با اون حالت آشفته وسرشار از انرژیهای منفی دست به چنین کاری میزدم و شدیدا خودمو سرزنش میکردم.با دوستم رفتیم پیش استادمون و بهم تذکر داد که هیچوقت دیگه با اون حالات اون عملو انجام ندم و بیشتر احساس مسولیت کنم.این مسئله جرئتمو ازم تا مدتی گرفته بود مخصوصا وقتیکه فیلم عمل دوستم رو دیدم و داشتم از خجالت آب میشدم.این حاصل انرژی منفی بود که من بدوستم هدیه کرده بودم!
حالا ما مدام تو زندگیمون هم داریم این انرژی منفی رو دریافت میکنیم،مخصوصا اگه در ارتباط با کسانی باشیم که دوستشون نداریم یا حتا متنفریم یا قصد آزارمون رو دارند ویا کلا منفی هستند.اگه دوستشون داشته باشیم یا بجای تنفر ،ببخشیمشون اولین نفعش بخودمون میرسه ،چون انرزی منفی اونا رو منحرف کرده ایم.ولی خوب یه چیز دیگه هم هست و اونم هاله ایست که دور بدن ما کشیده شده ویکی از کاراش اینه که مارو در برابر انرژیهای منفی محیطمون محافظت میکنه(حالا بعضیا میگن انرژی منفی و مثبتی در کار نیست وفقط انرژیه که من اعتقادی ندارم).
با اطلاعات اندکی که من دارم این هاله نشانگر شخصیت، طرز زندگی و افکار و احساسات ماست.قبل از وقوع هر بیماری  این مسئله اولین تاثیرش رو توی هاله میذاره.هاله افراد معنوی ضخیمتر و گسترده تره(همون نور نورانی  که تو نقاشیهای مذهبی دور سر و بدن افراد میکشند همین هاله است) قشنگترین هاله ها مال افراد معنوی و عشاق است.
اینارو گفتم که بگم وقتی به این هاله آسیبی میرسه مثل یک حفره یا سوراخ ،انسان بیشتر در معرض ورود انرژیهای منفی قرار میگیره،از راههایی که میتوان ازین هاله محافظت کرد،هشیاری و هشیاریه،در برابر اعمالتون  و اثرات متقابل بین خودتون و دیگران،یا به بیانی دیگر گناه نکردن .حالا گناه در مذاهب مختلف تعریف خودشو داره که حالا مثلا من با یک تعریف کلی (نه از طرف خودم )میگم "انجام هر چیزی که تعادل شمارو بهم بزنه". مثلا یکی اعتقاد داره که اگه شبی که ماه قرصه به ماه نگاه کنه ،گناه کرده پس انجام این عمل برای اون شخص یه جور گناهه و بهم میریزتش، به درست بودن اون اعتقاد کار ندارم ،دارم به اعتقاد افراد اشاره میکنم و ارتباطش و وابستگیش با عدم تعادل.امیدوارم متوجه اون عدم تعادل شده باشید ،نه اینکه فکر کنید پس هر عملی که احتیاج به غسل داره ،گناه محسوب میشه!نه منظورم این نیست.حتا انرژی مثبت زیادی هم یه جور عدم تعادل محسوب میشه.
در کل اعمال مذهبی در هر مذهبی راههایی ست غیر مستقیم برای محافظت ما از خودمون.البته نبودش دلیل بر این نیست که شخص مورد نظر هاله اش پاره پاره باشه!ولی تا حالا فکر کردید که چرا 17 رکعت نماز در طول روز پخش شده؟ یا چرا اذان یه زمانهای خاصی گذاشته شده؟ ویاغسل مهمترین تاثیرش چیه؟
شما وقتی یکسری اعمال رو انجام میدید به یک بهم ریختگی  و عدم تعادل انرژی میرسید و این هاله شما رو دستخوش دگرگونی میکنه،اگر غسل بعد از یکسری اعمال و زمانها توصیه میشه همه مربوط میشه به بازسازی هاله. دوش گرفتن یکی از کاراییه که شما رو بتعادل میرسونه یعنی کلا آب.در مورد غسل ،بعنوان مثال وقتی بدن شما با بدن یک جنازه تماس پیدا میکنه ،جنازه دارای ارتعاشات بسیار در هم ریخته و بدیه که روی شما اثر خیلی خیلی بدی میذاره و به نوعی تعادلتونو بهم میزنه.وقتیکه شما غسل میکنید از فرق سرتون تا نوک پاتون رو مورد توجه قرار میدید ،در اصل هاله دور و برتون رومورد توجه و هشیاری قرار میدید، یعنی همون  بازسازی هاله.وقتیکه هاله دچار آسیب باشه ،انرژیهای منفی خیلی راحتتر بدرون شما نفوذ پیدا کرده و در رفت و آمد هستند.
هیچوقت مثل روزایی که خودمون  بهم ریخته ایم ،در معرض انواع و اقسام اتفا قات و مسایل منفی نیستیم.کسانیکه مدیوم های قویتری نسبت به بقیه  هستند(چون همه آدمها مدیوم هستند فقط درجه داره)، ارواح بد از طریق این حفره ها نوعی هجوم اورده و مورد آزارشون قرار میدهند و شاید بخاطر همینه که خیلی بیشتر از بقیه روی اعمالشون،قضاوتهاشون و نیاتشون حساسیت نشون میدهند تا دچار عذاب نشند.
اگه در این موارد انرژی و هاله نورانی ،احتیاج به اطلاعات دیگه ای داشتید ،این دو کتاب در حد ساده و روون میتونند راهنماییتون کنند.
هاله نورانی نوشته ی ریچارد وبستر ترجمه ی نفیسه معتکف انتشارات لیوسا که یکی از بهترین کتابهای ترجمه شده در این مورده.
و کتاب
اقتدار نوشته ی سانایا رومان ترجمه ی مژگان بانو مومنی از انتشارات روزبهان. این آخری رو خیلی بهتون توصیه میکنم،چون میدونم جواب سوالات بسیار مرسوم رو خیلی ساده بیان کرده.
امیدوارم این بحث براتون مفيد بوده باشه.

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۳

 

علم نو پای گاو درمانی!


یک زن کشاورز اهل فرانسه،برای درمان افسردگی زنهای شهری از گاوهایش استفاده میکند.                          
 رادیو پیام و تلویزیون

دوستم میگفت مامان بزرگش که تو روستا زندگی میکنه،میگه بوی گاو عجیب آرومش میکنه!حالا مقایسه کنید با بعضی آدمها که آدم از بوشون در میره!
اینکه تو قرن 21 انسان برای درمان امراضش داره به هر جونوری متوسل میشه که شکی نیست ،ولی نمیدونم چرا دست از سر این گاو بیچاره بر نمیداره!
شیرش،پوستش،کاربرداسمش برای فحش دادن، ازش فیلم میسازن و میشه هنرپیشه نقش اول، حالا هم که خود وجود مبارکش! واقعا هم که ارزش این حیوونو ما قدر ندونستیم! شاید هندیها یه چیزی حالیشونه که می پرستنش!
یه چیزی که توی این خبر برام جالب بود ،اینکه حالا چراخانمها؟؟!افسردگی آقایونو نمیشه با گاو معالجه کرد؟! شایدم تا چند سال دیگه باید به الاغ هم متوسل بشیم!!! اگه اینجوری بشه که ایران ازین نظر مشکلی نخواهدداشت وتوی تمام روستاها از این حیوانهای درمانگر ریخته!
خوب حالابریم سر روشهای درمان:لباسی سبک و روشن پوشیده ،به طویله یا مرکزروان بخشی میروید،بر طبق سلیقه خود ،معالج مورد نظر خود را انتخاب کرده سپس در کنار هم به فضای آزاد آمده و در کنار هم لم میدهید.این برنامه بر اساس شدت افسردگی شما میتونه زمان بندی خاص خودشو داشته باشه!
بطور مثال  در موارد حاد:3بار در روز بمدت یک ساعت بعد از صبحانه بعد از نهار و بعد از شام! ولی در صورت بهبودی نسبی بعدها حتا میتوان از نوارای مدیتیشن صداهای گاو و یا پوسترهای گاو ویا تمرکزذهنی روی چشمهای خمارش هم بهره برد و در اوقات فراغت شعر هم گفت!
از عوارض این درمان میتوان اول:به عادت کردن و علاقمندی شدید به درمانگر نام برد !همه که مثل گاوای اسپانیایی خشن نیستند که آدمو شاخ بزنن بعضیاشون انقده مهربونند یه ما ما مایی میکنند که عاشقشون میشی!،خوب آدمیزاده دیگه، وابسته میشه !دوم :خرابکاری گاو محترم و بلند شدن بوی نا مطبوع ،سوم دخالت جفت گاو واعلام نارضایتی اش،بخصوص اگر گاو مورد نظر نر باشد!بهتر است درمانگرتان از جنس ماده باشد که اختلافات خانوادگی براشون پیش نیاد!
البته بنظر من بهتره آدم افسردگی نگیره که بخواد برای درمانش سراغ گاو بره! یکی از بهترین روشهاش هم اینه که آدم خودشو به گاوی بزنه و به روایتی در برابر رنجها و غصه ها بشه عینهو گاو!!!بی خیال بی خیال...(سالی که سال گوسفند بود واسه ی 4تا از دوستام عیدی ،عروسک گوسفند گرفتم بهشون گفتم :اینو میذارید جلو چشمتون تا امسال مقابل ناراحتیا تون یادتون نره که مثل گوسفند باشید!خوب گاواهم فامیله همین گوسفندا هستند دیگه!)تازه گاهی اوقات هم لازمه مقابل بعضی آدما مثل گاو نشون بدی ،یعنی که هیچی حالیت نیست هیچی!

این خبرو که از رادیو تو ماشین شنیدم یاد یکی از خاطرات خودم افتادم.در هفته گاهی برای سرکشی از خانه های بهداشت و نظارت به کار بهورزان به روستاها میرفتیم.یک خانم دکتری از همکارام بود که کمی تپل مپلی بود و شدیدا هم روی این مسئله حساس.یکبار که داشتیم با ماشین از بین مزارع رد میشدیم،برگشت بمن گفت خانم فلانی این گاو ها رو ببین واسه ی خودشون چه راحت روی این علفها لم دادند،انگار هیچ غصه ای ندارند،منهم بعد از تایید حرفش گفتم بله انگار که هیچ غصه ای ندارند.
چند ماه بعد منوواون همکارم دوباره با هم همراه شدیم،وقتی گاوها رو دیدم برگشتم  و اشتباهی گفتم :خانم دکتر ،من هر وقت این گاوهارو میبینم ،یاد شما می افتم! قیافه متعجب و عصبانی خانم دکتر دیدن داشت و صورت سرخ شده ی من...اينجوری!

*دم افطاره ،یه سر میرم ببینم افطاری چی داریم.به مامان میگم تو زود پز چیه بوش یه جوریه؟مامان میگه زبون گاوه،(غذای مورد علاقش)ساندویچشو خودت درست میکنی. ترو خدا میبینید آدما زبونشم از حلقومش میکشن بیرونو و میخورند!بعد میگن اسب حیوان نجیبی ست!
خودمونیم ،خندم گرفته بود،ديروز چه روز گاوی ای بود واسه من!
در چراگاه« نصیحت »گاوی دیدم سیر.

**دیروز ظهر(شب قدر) یه اس ام اس برام اومد با این مضمون" هر کاری داشتی امشب با من تماس بگیر" نگاه کردم دیدم شماره نا آشناست.در جواب زدم  که شما اشتباه پیامتونو فرستادید ومن این شماره رو نمیشناسم.هیچ جوابی نیمد.پیش خودم فکر کردم مثلا میتونی فکر کنی این پیام از طرف خدا اومده و یه تذکره واسه امشب!!!!شب ساعت 12 یه آقایی زنگ زد که شما به شماره من امروز میسیج زدید ومن شمارو نمیشناسم،گفتم ولی اول شما بودید که بمن میسیج زدید،گفت نه خانم من اصلا اس ام اس ندارم که بکسی بزنم !!!شاخ در اورده بودم ،پیش خودم گفتم نه مثل اینکه جدی جدی اون پیغام از طرف خدا بوده!!!

***اینم استفاده ابزاری! شاید روزنه ای بشه برای کسی :یک شرکت کامپیوتری آشنا (شوهر دوستم)احتیاج به یک منشی خانم داره بیشتر برای پاسخگویی به تلفن و جواب دادن فاکس.هر نوع مهارت کامپیوتری هم پوئنی براش محسوب میشه.ساعت کاری 8 صبح تا 6 بعد از ظهره، حقوق متغیر بین صد تا صد وسی تومن محل کار هم سر فلسطین.اگه کسی رو میشناختید که به این کار احتیاج داشت لطفا بمن میل بزنید.

****این 23روز اول ماه رمضون یه ور این روزای آخر یه ور،همه مریضیات که عود میکنه هیچی ،اون صبر و تحمل روزای اول هم نیست.امسال هم که ما فقط مهمون کردیم.امان از بی دعوتی!!!البته بعضیا دعوتت میکنن ولی اگه بری با اونی که نباید روبرو بشی،روبرو میشی پس میشینی خونه و با سماق افطار میکنی!

*****وقتی قرار باشه 10 روز نری عیادت یکنفر تو بیمارستانو و هی تنبلی کنی واونوقت روزی که شرط کنی با خودت که حتما بری ،معلومه که صبح زودخبر فوتش شوکه ات میکنه،اینجوری عین لبو میری تو مجلس ختم وبا 2 کیلو کاهش وزن میای بیرون!از من بشما نصیحت عیادت رو بتاخیر نندازین.راستی بنفشه هم بالاخره مرخص شد از بیمارستان...قدر سلامتیمونو بدونیم اینو دوست عزیز حسن آقای گل، خوب درک میکنه.
باشه باشه الان تمومش میکنم ولی بخدا خیلی جلو خودمو میگیرم که آپدیتهای کم هم مینویسم اونوقت نرگس عزيز میگه هفتگی آپدیت کن!!!

چقدر گفتم بهت این دل ترک داره         چقدر گفتم که چشمونش کلک داره
درست گفتی ولی عین خیالم نیست      شکسته دیگه،بازی اشکنک داره

من بی صبرانه منتظر شنیدن خبرای خوب از دوستانم هستم.ديالا.......

 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۳

 

ياد تو هر تنگ غروب...

دارم ميرم بالا
مثل يه بالون!
يادم نره گره های بغضمو رها کنم...
هر چی سبکتر بهتر.
عزيز
اينروزا يادت بدجوری دلمو آتيش زده ...

 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۳

 

پيله ي تنهاييمو بشکن

بینی جهان را خود را نبینی          تا چند جانا غافل نشینی
نور قدیمی،شب را بر افروز          دست کلیمی در آستینی
بیرون قدم نه از دور آفاق             تو پیش از اینی،تو پیش از اینی
جانی که بخشند دیگر نگیرند       مرگ است صیدی تو در کمینی
صورتگری را از من بیاموز             شاید که خود را باز آفرینی                اقبال لاهوری


چند روزه دارم مدام اینور و اونور میرم،مثل یه زندونی تو سلول انفرادیش،بدون هیچ حکمی و عمل خلافی ،خودمو محکوم به حبس ابد کرده ام.
نفهمیدم که کی انقدر رشد کرد،خیلی جاهاشو نمیشناسم. این پیله ای نیست که منو پروانه کنه،تازه متوجه شدم که چقدر ضخیم شده ،خدای من حسابی گیر افتادم.برای رهایی ازش خیلی باید جون بکنم.میدونم خودم میدونم همشو خودمو ساختم ،روز بروز با همین دستهای زخمی و خسته ام.
راستش گاهی دوسش دارم و توش احساس امنیت میکنم ،عین یه گهواره برای یه بچه ،ولی خوب بیشتر اوقات زجرم میده،انگار که بخواد ذره ذرمو بجوه،نمیدونم اصلا ارزش ساخته شدنو داشته یا نه؟ فقط اینو میدونم که بدجوری معتادش شدم!

صبح زود بود،ولی توی پیله،هوا همیشه تاریکه،یکدفعه صدای ضعیفی از بیرون  اومد:
آهای کسی اونجاست؟
نمیدونستم چی بگم؟!
آهای کسی اونجاست؟
صداش مهربونه ،گوشهامو میذارم رو دیوار،،مدتها بود چنین گرماییو تو صدای کسی حس نکرده بودم،با اینحال با تردید زیاد ،میگم،بله کسی اینجاست،صدامو میشنوی؟
آره صداتو میشنوم،چرا خودتو حبس کردی؟
نمیدونم باید چی بگم ،سوالیه که خودم اینروزا بارها از خودم پرسیدم.جوابی دارم ولی نمیدونم تا چه حد درسته،میترسم،میترسم اگه بگم بذاره و بره...میگم میای پیشم؟دارم از تنهایی میپوسم.
میگه :نه من نمیتونم بیام ،اونجا برای هر دوی ما خیلی تنگه،این تویی که باید بیای بیرون.
بهش میگم خیلی خسته ام ،کمکم میکنی؟فقط اونجا بمون ،شنیدن نجوات کافیه که من قوی بشم،باهام حرف بزن ،صدام کن ،همین!
میگه:آره من میمونم تا وقتیکه بیای بیرون،دستام روی پیله آماده است تا در آغوشت بگیرن.تاریکی میپوسونتت ،بیا بیرون اینجا کنار من گرم میشی سبز میشی  قد میکشی...فکر نکنم تو لایق این پیله باشی بیا بیا بیا.
گوشهامو از روی دیوار بر میدارم ،یه حس جدید داره غلغلکم میده،انگار زیر پوستم جوونه ها دارن بی تابی میکنن که بریزن بیرون...دلم پر از روزنه شده،نه یکی نه دو تا ...خیلی...شایدم هزار و یکی!
چشمهامو میبندم ،انقدر که بتونم چند لحظه ای تاریکی  تو پیله رو فراموش کنم،خدای من یعنی دوباره گرم میشم؟بازم قد میکشم؟یعنی میشه...کاشکی بشه.
دستام با افکارم گرمتر شده ،میذارمشون روی پیله،به خیلی چیزا دل میبندم ،به خیلی چیزای خوب امید میبندم،با تمام قدرتی که تو خودم سراغ دارم چنگ میزنم روی پیله،چقدر سفته ولی فکر کنم بشه از هم پاشوندش،نباید که دلمو نا امید کنم .
پیله یذره ترک بر میداره،کافیه یه کم به روزای قبل از حبسم فکر کنم و به نجواهای قشنگی که آرومم میکردن. اونموقع که پیله ای هنوز در کار نبود،همشون مثل یه رویای دور از دسترس شدند،حالا دیگه ترکهای پیله بزرگتر شدند ، اول از همه یه ترک بزرگ بوجود میاد ،یکدفعه نور از یه روزنه میخوره تو چشام،عجب گرمایی،یه لحظه سست میشم ولی نه ...
پیش خودم فکر میکنم آخرین روزنه ای که دیدم کی بوده،یادم نمیاد يادم نمياد...روزنه روزنه...لبخند میزنم با تمام وجودم،خدای من پر نورترین روزنه ای که فکرشو میکردم،واسه خودش خورشیدیه...
پیله حسابی باز شده اونقدر که بتونم ازش بیام بیرون،هنوز نتونستم به نورش عادت کنم از گرماش مستم...مست مست...

پیله سرد تنهاییم چروک خورده و کثیف رو زمین افتاده.
تو خاک دفنش میکنم،وسعی میکنم اصلا بهش فکر هم نکنم...
میرم سوی روزنه،روزنه که نه خورشیدم،آره خورشیدم،خورشیدم،قراه گرم بشم ،سبز بشم،قد بکشم،قد بکشم،قد بکشم...فردا يه روز ديگست...


شهريور ۸۳

 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸۳

 

فرشته ها اومدن خوش اومدن

روزه دارم و من افطارم از آن لعل لب است
آری گرفتار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
می خورد روزه خود را به خیالش که شب است



*بلکه دعاها و کارای ناچیز ما آدمهای شرمسار هم اینروزا قاطی اعمال آدمای خوب یواشکی برسه به اون بالا.التماس دعا داريم.

 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳

← صفحه بعد