يادتونه بچه بوديم يه بازی ميکرديم که دستامونو بهم ميزديم ميخونديم...
يک:يه دوستی داشتم
دو:دوسش ميداشتم
سه:سپاسگزارم
چهار:چاره ندارم
پنج:پنجه ی آفتاب
شيش :شيشه عمرم
هفت:هفت تير بدستم
و...........................
امروز تو اتوبوس ياد اونروزا افتادم.
يک:يه دوستی داشتم
دو:دوسش ميداشتم
سه:سپاسگزارم
چهار:چاره ندارم
چهار:چاره ندارم
چهار:چاره ندارم
چهار:چاره ندارم
.........................................
.........................................
.........................................

  
نویسنده : مژده ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۳