مسوولیت خرابی حالتان را بعد از خواندن این مطلب بعهده نمیگیرم!!!

مرگ اگرمرگ است گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم       تنگ تنگ
من از او عمری ستانم     جاودان
او زمن دلقی بگیرد        رنگ رنگ
                                            
  (مولانا)

پارسال همین روزای آخرتیرتوی تابستون بود.
توفیروزکوه که بودم اتاق ما یه اتاق 6نفره بود ،شلوغترین اتاق اونجا.
اون شب برای اولین بار قرار بود که من اونجا تنها باشم ،بچه ها یا ماموریت
بودن یا مرخصی یا کشیک.تنها بودن توی فضای شلوغی مثل اونجا غنیمت بود.
ولی فکرشو نمیکردم که مهمون ناخونده یی مثل یه مرده داشته باشم!
ساعت حدودای 11شب بود ،دیدم از پایین پنجره صداهایی میاد.آمبولانس بود که
یه جنازه اورده بود تا تو سردخونه بذارن ،این مسئله واسه ما یه امر تقریبا!معمول
بود. چون سردخونه روبروی اتاقمون بودو از پنجره راحت حتی یخچالا که معمولا
هیچوقت خالی نبود ،دیده میشد،یه جورایی عادت کرده بودیم،یه عادت سخت واجباری.
بهترازین بود که نصفه شب با صدای گریه نزدیکان مرده پایین پنجره بیدار بشیم.

دیدم جریان کمی طول کشید ،معلوم شد با مسئولان بیمارستان مشکل پیدا کردن.بعد
از مدتی راننده عصبانی اونجارو ترک کرد.آمبولانس موند با یه پنجره باز درسقفش.
پنجره اتاقو بستم چون بوی مرده آزارم میداد.جنازه مربوط به یه پسر 30ساله معتاد بود
که بقتل رسیده بود و بعد از 2هفته که توی رودخونه افتاده بوده پیداش کرده بودن.
ازون بالا قسمتی از هیکلشو زیر ملافه دیدم.تا حالا بوی مرده رو حس نکرده بودم.
وحشتناک بو میداد...دیدم هیچ خبری نمیشه، نمیان ببرنش.زنگ زدم نگهبان گفتم چرا
هیچکس نمیاد اینو ببره؟هی گفت الان میان ببرن ،الان میان...دیگه کلافه شده بودم.
مثل اینکه رییس بیمارستان گفته بود که ما مقتول تو سردخونه نمی پذیریم!
بیچاره مرده هام باید پارتی داشته باشن تا تو سردخونه راهشون بدن!
گفتم لااقل بیاید ماشینو ببرید اونورتر...برای بار سوم که زنگ میزنم خیالمو راحت
میکنه ،میگه راننده قهر کرده رفته آدرس خونشو هم نداریم.از شما چه پنهون اصلا
حس خوبی نداشتم.به هر کدوم از بچه ها هم که میگفتی کسی حاضر نمیشد بیاد تو
اتاقمون بخوابه.آخر مریم یکی از بچه ها که خیلی با هم شوخی داشتیم حاضر شد
بیاد البته با کلی منت و وعده شامو و این حرفا!
انگار داشتم خودمو واسه یه شب مهم آماده میکردم،خوب  برام سخت بود جایی
بخوابم که پائین پنجرش یه مرده بادکرده وبودارخوابیده بود( بنده خداجنازه).
میدونستم مریم با اومدن به اتاق ما خیلی لطف کرده .یه ذره برای عوض شدن فضا
چرت و پرت گفتیم تا بخوایم بخوابیم.تا خواستیم بخوابیم مریم شروع کرد به ورد
خوندن ،بهش گفتم مریم بگیر بخواب کاری بهت نداره بیچاره ،جز اینکه روحش شاید
بیاد سراغت!نیم ساعتی بود که داشت همه چی زیر لب میخوند از صلوات و آیه
الکرسی گرفته تا چیزای دیگه... گفتم مریم یه جزء قرانتو خوندی بیمه شدی!
حالا روح این پسره  که هیچی خود شیطون هم سراغت نمیاد!میخندید وبازذکرمیگفت.
عین این فیلما با کوچیکترین صدا ازجا می پریدیم،جریاناتی داشتیم ،فقط یه دوربین
مخفی کم بود!هنوز گاهی ازون شب یاد میکنیم با هم و میخندیم.
بعد از مدتی دیدم خوابیده ،میخواستم سر به سرش بذارم دیدم یه موقع هول میکنه.
ولی خیلی دلم میخواست اذیتش کنم!خلاصه خودش خوابید ، ولی خواب از سرم
پریده بود، تا خود صبح نتونستم پلک بزنم .عین این فیلمای ترسناک همش میگفتم
الان سرشو از پنجره میاره تو( با اون تصور بدی که از اون جنازه داشتم که 2هفته
تو آب مونده بوده!!!).یا یکدفعه بغل گوشم یه چیزی میگه!وکلی سکانسای ترسناک دیگه!
وتا خود صبح چقدر سوال سوال سوال که برام مطرح نشد ...از مرگ،مردن ،بی نشونی
قتل،اون دنیا،عذاب،پاداش ،روح،عزراییل و.........اون شب که هیچی تا چند روز
بعدش با خودم کلنجار میرفتم.بعضی سوالا ،تو چه شرایط بدی که بهت تحمیل نمیشن...
حتا اگه ازشون فرار کنی، باید که یه جایی بهشون فکر کنی،مثالش همین وب لاگ
هزار و یک روزنه که شمارو چند وقت یه بار یاد مرگ میندازه!!!
بالاخره یه جایی گیرمی افتی.کاش بشه که جوابامونوهم بدست بیاریم ...ایشالا
.

*امروز نخستین روز از باقیمانده زندگی شماست ،از آن لذت ببرید.
_____________________________________________
*از وقتی ویندوزمو عوض کرده بودم دیگه نمیتونستم وبلاگا را بصورت آفلاین
بخونم ،برای همین دیدارام مختصر شده بود و نظراتی که البته سریع گذاشته میشد.
منبع مشکلو دیشب یافتم .گفتم به شما هم بگم شاید مشکل منو داشته باشید.
وارد قسمت Tools که میشید ،Internet options را انتخاب کنید اونجاهم گزینه
advanced،اونجا یه 30تایی گزینه هست که باید دست کاریش کنید!
البته چاره این مسئله تو 5 تای اول بود !تازه گاهی موقته...!
همینقدربلد بودم اطلاعات کامپیوتری بدم،تازه کلی پیشرفت کردم که همینوهم پیدا کردم!
**مدتها بود تیپ آدمارو قضاوت نکرده بودم ،تو خیابون با دوستم داشتیم قدم میزدیم یه
پسرازین زیبایی انداماکه ازروبرومی اومد ،دیدیم.راستش بلافاصله یا د یه چیزی افتادم با
دیدن تیپش،به دوستم گفتم وهر دو زدیم زیر خنده ،همون لحظه شال روی سرم گیر کرد
به دسته موتوری که تو پیاده رو پارک بود و چون سرعت حرکتم زیاد بود ،بدجوری
افتاد خفت گردنم...هم مایه خنده پسره شدم هم باعث عبرت خودم شد که حواسمو جمع
کنم و قضاوت نکنم.
خدا گاهی چیزارو زود به آدم نشون میده...اونم با ضایع کردن آدم جلوی همونی که
خودت قضاوتش کردی!اینا تازه خوبشه نه؟

***تا حالا دقت کردین آدما ی بد و شخصیتهای منفی و دیکتاتوری سینمای ایران همیشه
کراوات میزنن!حالا چراشووالا نمیدونم؟!
اینم جدیدترین کمیک استریپ مانا نیستانی در همین مورد.

****میدونم که خیلی حرف زدم !اونم علت داره فکرنکنم تا 4روز دیگه بتونم تهران
برگردم .پاسخ به نظرات دوستان و سر زدن به وبلاگاشون و البته پاسخ به ای میلاتون
میره تا چند روز دیگه از همراهیتون ممنونم.

god answers prayers in 3 ways:he says YES ,gives you what you want
he says NO ,gives you better.he says WAIT, gives you the best ever


 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۳