نمیدونم ،شاید میتونستم قشنگتر ازین بنویسمش،ولی خوب یه حس بود که سریع روی کاغذ نقش بست...
خوشحال میشم خیلی راحت و صریح نظرتونو بگید..
این داستانک نا قابل قبل ازآپدیت به یک فرشته بال شکسته تقدیم شده...
امیدوارم هر چه زودتر بال پروازش مرهمی پیدا کنه...!!!


تقدیم به هر کی که دلش میخواد پرواز کنه!

اولین بار مزد خوبیاشو با یه احساس خارش که رو پشت تنش حس کرد،گرفت.
شب بود آخرای شب...
صبح که بیدار شد از اون چیزی که میدید خیلی شگفتزده شده بود.دو تا بال خشگل و خوشرنگ بین شونه هاش داشتن تکون میخوردن،با اونا خیلی دوست داشتنی تر شده بود،آیینه هم با اون میخندید، خیلی خوشحال بود .
با خودش گفت خدای من دو تا بال...همون چیزی که همیشه آرزوشو داشتم...دو تا بال واسه ی پریدن ونزدیکتر شدن به تو... آسمونی شده بود...گریش گرفت...
چند روزی میشد که محو زیبایی بالهاش شده بود ،رو زمین راه میرفت وهمه تحسینش میکردند.بالاخره نگاهها، حیرتهاو حسادت توی چشمهای آدما اسیرش کرد.
بعد از چند روزبا همه پاکیش انقدر مغرور شد که اصلا یادش رفت این بالها رو برای چی بهش دادن و رویای قشنگ پروازش چی میشه...
همین چیزا بود که برای همیشه زمینگیرش کرد ...
فرشته ها ساده تر ازاونی هستن که آدما فکر میکنن...
زود گول میخورن و رویا ها شونو فراموش میکنن...

دوشنبه پنجم مرداد


 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳