ما دلهامان را
به ضریح خاطرت دخیل بستیم
باشد که بی قراریمان را
تو قرار بخشی...
                                        (نرگس سال 1375)

اگه تابستونی از جاده فیروزکوه رفتین بسلامتی شمال،حدودای 75کیلومتری که از تهران خارج میشید دست راستتون توی یه دشت بزرگ و خالی از گیاه یه درخت تنها و همیشه سبز میبینین.
بعضی مواقع زیرش ماشین و آدم هم ایستاده،شنیده بودم که میگفتن درخت مقدسیه...نمیدونم چرا همیشه به درختای تک میگن مقدس؟
دو سال هفته یی دوباراز کنارش تو جاده رد میشدم و همیشه یک حس بسیار خوب بهش داشتم،جالبه براتون بگم حتی اگه خواب بودم نزدیک این درخت که میرسیدم بیدار میشدم،بارها و بارها اتفاق افتاد این قضیه.
از بعضیا میشنیدم که میگفتن آرزوشونه که زیر این درخت دفنشون کنن.آخرین باری که از محل کارم می آمدم تهران بهمراه بابا بودم،به بابا گفتم  بریم زیر اون درخت ببینیم چه خبره.
بابا هم قبول کرد و رفتیم ...از ماشین پیاده شدم رفتم نزدیکش.خیلی دوست داشتم یک بارم که شده برم از نزدیک ببینمش.
تمام اون درخت، تموم شاخه هاش پر بود از دخیلایی که مردم بسته بودن.هر چی که فکرشو بکنید،پلاستیک ،نخ،لاستیک،پارچه ،طناب،تیکه لباس و......
انقدر تعدادشون زیاد بود، که شاخه که دیده نمیشد هیچی، بلکه هر شاخه قطری چند برابر یه شاخه معمولی داشت.
پیش خودم فکر کردم به چه نیتهایی که این دخیلا بسته نمیشه. باباهمیشه میگفت  که تو به یه تیکه چوب هم که اعتقاد داشته باشی ازش جواب میگیری.
خیلی کنجکاوم که چی میشه که مردم میان و به این درخت دخیل میبندن .یعنی یه درخت حاجت میتونه بده؟!یعنی چیزی ازش دیدن؟
تا حالا فکر کردین مردم چرا بیشتر از امام رضا شفا میگیرن؟چرا مثلا فکر نمیکنن که حضرت علی میتونه شفا بده؟
فکرمیکنین باور خود مردم تو جواب گرفتن دعاهاشون چقدرتاثیر داره؟
*ولی خودمونیم درخت تنهای باشکوهیه...


*در ضمن تو تابستون بعضی عزیزان به تنگه ساواشی در 2کیلوتری فیروزکوه تشریف میبرن.پارسال تابستون بین دام و مردم اون روستا حدود 12مورد سیاه زخم دیده شد .این میکروب طبق اطلاعات من از همکارامون توی قسمت مبارزه با بیماریهای اونجا تا 100سال تو خاک زنده میمونه.پارسال یه بررسیهایی از وزارت بهداشت و درمان بوسیله
اکیپشون شد و بیماری کنترل شد ولی خوب میکروبا سر جاشون هستن!مخصوصا در محیط خاکی...پس مواظب خودتون در محیط خاکیش باشید که از طریق زخم و یا بریدگی دچارش نشید....امکان ابتلا کمه ولی خوب احتیاط هم بد نیست.
خوش بگذره...


بعد از مدتهاایندفعه با کلی حسهای خوب از کوه اومدم خونه... با پای برهنه رفتم تو پاسیو یه سر به آب و دون پرنده ها بزنم یکدفعه یه چیزیو زیر پام حس کردم...یکی از فنچها همزمان با اومدنم اومده بود کنار پام نشسته بود و من نا خواسته لهش کرده بودم..هنوز زنده است طفلی،نمیدونم چیکارش کنم،نمیذارن جلوی گربه بندازمش که راحت بشه......انقدر گریه میکنم تا داد بابا در میاد.
میگه من حیوون میذارم تو خونه که بلا گردون اهل خونه بشه ،اونوقت تو...ومن گریه میکنم که چرا من باید بکشمش دوستم میگه حیوونا زجر نمیکشن!منکه اینطوری فکر نمیکنم..این دومین دفعه بود که من یه پرندرو کشتم...دفعه قبل میخواستم دوا بدم به یه مرغ عشق ،زیادی پرید تو گلوشو و خفه شد...حیوون خونگی اگه نگهداریش خیلی لذت داره ،این اعصاب خرد کنی ها رو هم داره...


وقتی توی کوه داری بالا میری،یه جاهایی باید دستتو بگیری به سنگها.ولی حتی سنگاروهم باید امتحان کرد شاید لق باشن و بجای تکیه گاه شدن، رو سرت بریزند!!!یک تکیه گاه هم باید استاندارد شده باشه!


از وب لاگای دوستان
خاطرات یک روانی، طنز خوبیه اونم در باب مسائل اجتماعی.
اگه اطلاعات متنوع و مطالب کوتاه خوب میخواین یه سری به
مارمولک بزنید.
کاکتوس دستنوشته های روزانه یک دختر ایرانی مقیم در ژاپنه.
طنزو خبر سیاسی تند و تیز میخواهید،
بازار ساحری به روز کرد.
صادق نقد جالبی برای مصائب مسیح نوشته.
اگه تا حالا
زیتون رو نخوندید ضرر کردید.


توی خیابون یه دیوونه داشت این شعر سیمین غانم میخوند:
مثل یک گل اقاقیا دلم آواز میخونه بیا بیا
.................................................
همینطور که دور میشم باخودم زمزمه میکنم:
تو میری پشت علفها گم میشی من میمونم و گل اقاقیا
گل ایوون بهار دل من       یه بیابون لاله زار دل من
..................................................................
..................................................................

  
نویسنده : مژده ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۳