ليلي و مجنون

خدا گفت: ليلی يك ماجراست. ماجرايی آكنده از من. ماجرايی كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد.

آنها كه حرف شيطان را باور كردند، نشستند و ليلی هيچ گاه اتفاق نيفتاد. مجنون اما بلند شد. رفت تا ليلی را بسازد.
خدا گفت: ليلی درد است: درد زادنی نو تولدی به دست خويشتن.

شيطان گفت: آسودگی است. خيالی است خوش.

خدا گفت: ليلی رفتن است و عبور است و رد شدن.

شيطان گفت: ماندن است: فرو رفتن در خود.

خدا گفت: ليلی جستجوست. ليلی نرسيدن است. نداشتن و بخشيدن.

شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملك.

خدا گفت: ليلی سخت است. دير است و دور از دست.

شيطان گفت: ساده است. همين جايی و دم دست.

و دنيا پر شد از ليلی های زود. ليلی های ساده اين جايی. ليلی های نزديك لحظه ای.

خدا گفت: ليلی زندگی است. زيستنی از نوع ديگر.

ليلی جاودانی شد و شيطان ديگر نبود.

مجنون زيستنی از نوع ديگر را برگزيد و می دانست ليلی تا ابد طول می كشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

/اين چند روز خيلی درس گرفتم از خيلی چيزا.همش در حال يادداشت بودم تو دفتر خاطراتم يه روزاييه... همش فکر ميکنی يه حال و هواييه که بايد اتفاق خاصی بيفته ولی نمی افته ولی وقتی بخودم رجوع ميکنم ميبينم بی هيچ اتفاق خاصی کلی  تغييرات تو خودم ميبينم..کلی حرف دارم حرف که نه بيشتر درددل!............فردا دوباره مطلب مينويسم.
خرامان از درم باز آ که از جان آرزومندم           بدیدار تو خشنودم به گفتار تو خرسندم                سعدی

 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۳