برف شادي

یه روز توی برق چشات خورشیدو پیدا میکنم
در شب تار، سوت و کور   به  آرزوی من نخند

اولين برف درست و حسابی تهران هم اومد...
ميدونستيد که هيچ بلور برفی شبيه اون يکی نيست؟مثل اثر انگشت آدمها...يکبار تو کوه يکی از بچه ها زير برف بهم گفت:انگار فرشته ها نشستند اون بالا و دارن اينارو قالب ميزنند!هر وقت برف مياد يادش می افتم...
بعضی حرفها چقدر تو فکر آدم ميمونه
.

نامه ای برای دستهایت

1

این نامه را برای دستهایت مینویسم

بله برای دستهایت
چرا که دستهایت مهربانتر ازتواند، متمدنتر

و با طبیعت زنها آشناترند واسراروعوالم آنان را بهترمیفهمند.

2
علاقه من به دستهایت باستانی ست،

تعجب من نیز به دستهایت،قدیمی قدیمی است.

تعجب من از روزی شروع شد که

دستهایت را در یکی از کافه تریاهای سن ژرمن پاریس، دیدم.

که تنها نشسته اند، گاهی با سیگار حرف میزنند.گاهی با روزنامه

گاهی هم با هیچ چیز.

دستهایت را دیدم، در فضا خطوط و دایره و اشکالی رسم میکنند که

تنها زن عربی آنها را میفهمد.

زنی که بر پیاده روی اندوه چمباتمه زده است، درست مثل من.

 ۳

دستهایت ،ساحل شنی است که روی آن دراز میکشم

وقتی که طوفان زده میشوم

دستهایت نخلهایی ست که وقت درد زایمان آنها را می تکانم،

و رطبهای ترو تازه بر سرم فرو میریزند.

 

4

این نامه را برای دستهایت مینویسم .

از بس که برايت نامه نوشتم خسته شدم.

دستهایت با نامه من جشن میگیرند،

اما تو نامه را درسطل بیهودگی می اندازی.

دستهایت مستمندانه رفتار میکنند اما رفتار تو بسیار ابتدایی است.

دستهایت همه درهای گفتگو را بازمیکنند

اما تو همه درها را برويم ميبندی.

5

وقتی کسی نیست که پناهگاه من باشد،به دستهای نیرومندت پناه میبرم.

وقتی چیزی نیست که پوشش من باشد،انبوه موهای دستهایت را میپوشم.

وقتی کسی نیست که مرا طعام دهد وسیرابم سازد،

به دستهایت پناهنده میشوم.

 ۶

دستهایت همواره با منند

هنگام خوشبختی و بدبختی ،دستهایت همواره جزو حزب منند.

روزی که مثل رعد و برق می غریدی و مثل حاکم عربی رفتار میکردی،

و به هیچکس اعتماد نداشتی ، به رای و اندیشه دیگران وقعی نمیگذاشتی،

و یا مثل شیخ قبیله که ازشورا و دموکراسی

و گفتگوی باز و صریح صحبت میکنند،

اما با هیچکس حرف نمیزند و مشورت نمیکند.

7

دستهایت دو کتاب مقدسند،که همیشه پیش از خواب می خوانمشان

دستهایت دو جنگل پر درختندکه در لحظه های رنج و افسردگی

پناهگاه منند.   

دستهایت دو تکه چوبند که وقت غرق شدن به آنها می آویزم.

دستهایت دو بخاری اند که روبروی آنها زانو میزنم،

هنگامیکه از سرما میلرزم.

8

 وقتی که بیرون از خانه ای دستهایت را میبینم و با آنها قهوه مینوشم.

همه کارها وغمهایم را فاش میسازم،

و پرونده ای کامل تسلیمش میکنم.

از همه شکایتهای عاطفی که برعیله تو کردم و همه اش به زیانم تمام شد.

۹

دستهایت دوست منند،پیش از آنکه من دوست تو باشم

و علاقه من به آنها،

ریشه دارتر و شریفترو بهترازعلاقه من به توست.

اگر روزی تصمیم گرفتی که به نقطه ای ازین جهان سفر کنی

همه چمدانهایت را بردار

و تنها دستهایت را برایم بگذار.

 ۱۰
من ترا و دستهایت را مخلوط نمیکنم

دستهایت صلح آمیزند،اما تو دشمنی میورزی

دستهایت با گذشتند،اما تو متعصبی

دستهایت روشنفکرند،اما تو فرهیخته نیستی.

دستهایت آبی اند،اما تو مثل چوبی

من هیچ گاه نو بودن دستهایت را

با قدیمی بودن تو نمی آمیزم.

11

دستهایت همواره کبوتر صلح منند،

وقتیکه دعوایمان میشود،دستهایت میان ما آشتی برقرار میسازند.

هنگامیکه مرا به گریه می اندازی

دستهایت اشکهایم را پاک میکنند.

12

از دستهای پدروارت سپاسگزارم

از تک تک انگشتانت،ناخنها و رگهایت سپاسگزارم.

دستهایت در زمان سرگردانی ،خانه من بودند.

و در زمان توفانی سقف من

و بعد از این که فرش وطن را اززیر پایم کشیدند،دستهایت موطن من بودند.

۱۳

ای مردی که به صداقت دستهایت می بالی

هر گاه تصادفا آنها را

در فرود گاهی یا بندر گاهی

یا در قهوه خانه ای از قهوه خانه های پیاده رو دیدی

 

سلام مرا به آنها برسان!

 

سعاد صباحی،شاعره سرشناس کویتی
رویاهایم چون برگ پاییزی فرو ریختند،مترجم وحید امیری

 
از طرف من دستهاتو ببوس
دستهای تو بودند که قشنگترين ملودی نوازش رو برای من زدند...

************************************************************

میرم تو پاسیو ،سرکشی پرنده هام.آب،دون و روزنامه زیرشون باید عوض بشه،با لذت نگاهشون میکنم...
اینو ببین گرمیش کرده،باید تخم کتونشو قطع کنم.اون یکی یکذره سرما خورده باید تو آبش پودر آنتی بیوتیک بریزم،اون یکی یکذره پکره،یه حموم تو وان کوچولوش حالشو حسابی جا میاره.ای بابا تو چراانقدر ضعیف شدی،برات هویج و زرده تخم مرغ رنده شده میذارم،حالت جا میاد.
اینا رو ببین ،وای چقدر دعوا میکنید!یک هفته قفستونو از هم جدا میکنم تا قدر همدیگرو بیشتربفهمید.گنجشک کوچولوی من چطوره؟حسابی راه افتادی مثل بابات چهچه میزنیا!بابا شو ببین،هنوز داره برای اون ماده تازه وارده خودشو لوس میکنه،اوهوی خانمت پیشته!
با آرامش از پاسیو میام بیرون،هر کدومشون یه جور دارند تشکر میکنن،یکی بال بال میزنه،یکی صداهای تک و ریزی از خودش در میاره،نرها هم دارند پشت سرهم میخونند.چه ساده به آرزوهاشون میرسن ،این 9 تا پرنده ی کوچولو.
و این منم من ،خدای قناریام...!
از پشت شیشه نگاهشون میکنم و با خودم میگم:
خدای من،خدای خوبم،برامون دون نمی پاشی؟؟؟
ما،همه پرنده های قفسی تو هستیم ولی به بیکسی عادت نداریم!

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۳