بازی با افکار

تمام نکات واقعيت داره. من بازی امروزعصر جمعمو براتون نوشتم،بازی ای که سعی میکنم توی هر فکری که بذهنم میرسه یه خوبشو جدا کنم و شاخ و برگ بهش بدم،و گرنه از درد و رنج گاهی توان گریزی نیست.سعی کردم بی احساس با قضيه برخورد کنم بعدش گفتم بنويسم شايد بدردتون بخوره.
قواعد بازی شما چه جوریه؟بگید شاید آسونتر بود.
.................................................................................................................
با گریه وارد اتاقم میشم.یه عصر جمعه دلگیرکه شنیدن خبری هم دلگیرترش میکنه، تو هم که تازگی دل نازک شدی ،اه اه اه...
داغونم،دلم میخواد از ته ته ته دلم گریه کنم.از ته دلم حرف بزنم،از چیزهایی حرف بزنم که فکر کنم چند سال بعد اسمش میشه ،عقده یا نابهنجاری روانی!الان نمیدونم چی بهش میگن،هر چی که هست فکر کنم از عقده بهتره !
از 24 باری که عقربه کوچیکه ساعت از روی اعداد به نوبت میگذره 17 بارش رو با نیم نگاهی به زخمی که ته ته ته دلمه میگذرونم.نگرانم که دیر داره خوب میشه.بقیه ی اون 17 ساعت رو هم میخوابم که اگر کابوسی از تو اون کیسه سیاهه در نره،خوابهای خیلی خشگلی میبینم که اگه برات بگمشون،قند تو دلت آب میشه،اونقدر که دلت میخواد همین الان که ساعت 6 عصره بری بخوابی بلکه قصه گوی یکی از اون خوابها بشی. تازه فرداش هم بیای پز بدی که هی نرگس، دیشب یه خواب فوق العاده دیدم که همین امروز صبح تعبیر شد ومن در حالیکه لبخند بروی لبهامه، یه کم که نه،کلی حسادت قورت بدم!
الان که دارم پشت میزم اینارو تو دفترم مینویسم با دست چپم دستمالمو گذاشتم روی لپهام تا اشکهام هوای کاغذ رو بارونی و نمدار نکنه.تازه، دلم که خیلی خیلی دردش میگیره،قسمت بزرگ دردشو میفرسته توی صورتم و من باز حواسم پرت میشه و بازی با کلماتم هم شروع میشه. چرا وقتی درددلم زیادمیشه،فقط سمت چپ صورتم درد میگیره،نه سمت راستش؟خوب سوال خیلی خوبیه چون بعدش یادم می افته که یک پرستار یک بار بهم گفت:اگه اون عضله که اسمش"بل" هست،بگیره،کارت به فیزیوتراپی کشیده میشه.پیش خودم میگم عصب "بل"!یاد کارتون "بل و سباستین" می افتم،یاد بچگیا."بل" اون سگه چقدر دوست داشتنی بود،اگه اونقدر مهربون و با وفا نبود که سباستین انقدر بغلش نمیکرد....بغل،راستی یادته گفتم بغل کردن آدمها باعث میشه تعداد گلبولهای سفید بدنشون وایمنیشون بالا بره؟ولی میدونی که مال تو لب مرزمجازه،پس همون بهتر که کسی بغلت نکنه!
مرز،لب مرز،چه خوبه که تو یک سرباز عاشق نیستی که لب مرز نگهبانی میده و همش دلش پیش یه دختره ،مثلا اسمش گل بهاره ،بهار،وای بهار،فصل تولدم ،چه خوبه که بهار بعد از زمستون میاد.این یکی از قشنگترین نشونه هاست،بعد از هر یخبندونی سرسبزی هست.حالا فکرشو بکن اگه بهاربعد از تابستون می اومد هیچکس تحویلش نمیگرفت!!تحویل...خودموواتاقمو کلی تحویل گرفتم!پرده ی آبی و صورتی چه خشگل با پتوی سه رنگه آبی صورتی و سفیدم ست شده،مثل هوش و حواس منکه با نکات مثبت الان یکی شده.
دستمال خیس با دل نازک تیکه تیکه شده اش الان روی میزه و گریه ام بند اومده،بهمین راحتی!اینجور بازیها باعث میشه که من به حرف دیگران که میگن قرص زاناکس و ...بخور گوش ندم.حتا اگه توی یه عصر دلگیر جمعه با کلی دلتنگی وتنهایی ویک خبر بد یا گریه بیام تو اتاقم واینجوربنویسم که: داغونم،دلم میخواد از ته ته ته دلم گریه کنم.

بابا داره صدا میکنه،میای با هم این پسته هارومغز کنیم ؟؟؟از اتاق میام بیرون و میگم ،قبول،فقط از هر سه تا پسته ای که مغز کنم دو تاشو میخورم!
میدونی ته دلم یه زخمه،یه زخم خیلی قدیمی ،یه زخم که میخواد خوب بشه ،برای همین همش میخاره،خیلی خیلی هم میخاره .منی که تغذیه خوندم میگم،خوردن پسته ی خندون مثل دیدن روی خندون برای هر زخم دلی خوبه.
باور کن عزیز...

 

با تاخیر تولد حضرت مسیح رو تبریک میگم،مخصوصا به دوستان خارج از کشورمون و چه مسیحی باشیم چه نباشیم یادمون باشه که اعتبارعشق اونقدرحیاتی بوده که یک پیامبربنامش انتخاب شده.

راسی راسی مکافاتیه
اگه مسیح برگرده و پوستش مثل ما سیاهها باشه ها!
خدا میدونه تو ایلات متحده آمریکا
چند تا کلیسا هست که اون نتونه توشون نماز بخونه.
چون سیاها هر چی هم که مقدس باشن،ورودشون به این کلیساها قدغنه.
چون تو اون کلیساها عوض مذهب
نژادو بحساب میارن
حالا برو سعی کن،اینو یه جا به زبون بیاری
هیچ بعید نیست بگیرن به چهار میخت بکشن
عین خود عیسای مسیح.*
 

*نام شاعرو یادم رفته،یه شاعر سیاهپوست معروفه.



من اينجا هم مينويسم.www.rozaneh1001.blogsky.com

 

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۳