وقتی تو گریه میکنی،شک میکنم به بودنم

دیروز من یک عدد شوک بزرگ بهم وارد شد!تا حالا فکر میکردم خیلی روی سنم حساس نیستم ولی امروز وقتی تو ارکات  پروفایلمو دیدم 29،شده 30 حالم بد شد!!!
صحنه ی وحشتناکی بود! رفتم که یکسال کمش کنم از هولم یکسال زیادش کردم اشتباهی شد 31!!!خودم کلی خندیدم ولی برش نميدارم!
میگن یه خانمی رفته بود یه جایی فرم پر کنه،وقتی رسید بقسمت سن رسید مکث کرده بود که چی بنویسه.مسوولی که اونجا بود به خانمه گفته بود هر چی بیشتر معطل کنی اوضاع خرابتر میشه!

اينجا رو بخونيد تا بدونيد اين علامت تعجب!!! که انقدر ازش زياد و راحت استفاده ميکنيم چه معنايی داره.در


آدم برفی آب میشود
رویایش تابستان است
.

مسعود...

تو فیروزکوه که بودم بعلت سردی زیاد هوا ما برف زیادی ندیدیم و این بدجوری تو ذوقمون زد ولی یک صحنه ی قشنگی داشت،اونم وقتیکه صبح زود می اومدیم تو حیاط و میدیدیم که حیاط مه گرفته(فاصله بیمارستان تا کوه بیشتر از 100قدم نبود) و روی درختها مثلا 1سانت برف نشسته و بعلت سردی هوا یخ زده.خیلی منظره رویایی بود کاملا آدمو صبح زود ،سر ذوق می اورد.سرمای فیروزکوه گاهی به 28 درجه هم میرسید،یکبار شب به اجبار تو خیابون بودیم خودکار نمینوشت و گوشی موبایل از کار افتاده بود!اونجا مغازه ها ساعت 5 میبستند و  بعد از اون به شهر مرده ها بیشتر شبیه بود،بیخود نیست که افسردگی فصلی میگرفتند.
بالاخره تونستم از بالای کوه تهرانو ببینم .پارسال با دوستانم رفتیم بالای توچال ،همچین که اومدیم بایستیم تهرانو ببینیم ،دزد گیر ماشین الهام دوستم اعلان خطر کرد که درها بازه،خلاصه سریع با ماشینی برگشتیم پایین.ولی ایندفعه در آرامش چسبید.نمیدونم چرا ولی ازینکه تهران رو زیر پاهام ببینم خیلی لذت میبرم.ما دانشگاهمون هم در پونک بود .تعدادی از کلاسهامون هم اون بالا تشکیل میشد و خداییش منظره ی قشنگی بود و چون ما جزو اولین دانشجوهای اونجا بودیم ،فضا خیلی ساکت و رویایی بود.چمن سبز ورزشگاه آزادی از اونجا دیده میشد و همینطور میزان آلودگی تهران.یادش بخیر پنجره کلاس رو که تو زمستون باز میکردیم،مه می اومد تو کلاس.برف بازی که میکردیم گاهی هیچی نمیدیدیم و برف میزدیم و این پسرها چه بی انصافانه میزدن تو صورتهامون!
این مطلب شاهین عزیز رو که میخوندم یادم افتاد زمستونا ی بچگیمون چقدر بهمون خوش میگذشت.من عاشق برف پارو کردن پشت بوممون بودم .دوست داشتم برف بیاد مدرسه تعطیل بشه و برم برف پارو کنم! برف شیره درست کنیم و من و برادرم سرش چونه بزنیم .دخترهای همسایه هم بیان و با هم برف بازی کنیم و بعدش هم آدم برفی بسازیم،تازه میرسید به قسمت خوبترش ،بیایم پایین و آش رشته ی داغ مامانو بخوریم...وای یادش بخیر..هر جوراب ضخیم و چکمه ای هم که میپوشیدیم بازم این انگشت شصت پا!یخ میزد و سر میشد.
چقدر بهونه برای لذت بردن از زمستون بیشتر میشه وقتی برف میاد،کاش یه برف مشتی بیاد.واقعا اسم با مسمائیه :برف شادی...


امروز رفتم حیاط پر از برگ رو جارو کردم. ۲تا کیسه زباله گنده برگ زرد و خشک جمع کردم.تضاد زردی برگها با سیاهی کیسه قشنگ بود.دلم نمی اومد دم در بذارمشون.این بهترین زباله ای !بود که تا حالا دم در گذاشتم!

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳