خسته از اين روزاي بد، روزاي پوچ تکراري
خسته ز حرف آدما حرفاي يي شي صناري

بعد يه عمر نشستن و زانو بغل گرفتنا
بعد يه عمر در به دري ،دوري،چشم انتظاري

يه روز ديدم از راه دور با چمدوني از غرور
اومدي و گفتي ديگه طاقت دوري  نداري

گفتي که حجم دستاتو چلچله بارون ميکنم
وقتي کنارم ميشيني  سر رو شونم ميذاري

تو سايه درخت بيد کنار حوض مرواريد
گفتي هنوز منو ميخواي گفتي هنوز دوسم داري

گفتي که مرد قصه هام ميشي کنارم ميموني
هر چي غماي عالمه از رو دوشم بر ميداري

يهو يه گربه پريد رو پشت بوم انباري
تا اومدي يه شاخه گل تو حجم باغچه بگذاري

از خواب ناز بيدار ميشم اما تو نيستي پيش من
تمام اين حرفاي خوب خواب و خياله انگاري

دوروزمونه اينجوري خوب ماهارو ميچرخونه
گاهي تو خواب بد ميبيني  وقت ديگه تو بيداری

هنگامه

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢