هلياي من!
زندگي طغيانيست بر تمام درهاي بسته و پاسداران بستگي.
هر لحظه يي که در تسليم بگذرد لحظه يي ست که بيهودگي و مرگ را تعليم ميدهد.
لحظه يي ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کردن است.لحظه يي ست اندوه بار وتوان فرسا.

اينک، گسستن لحظه هاي ديگران را چون پوسيده ترين زنجيرهاي کاغذي بياموز.
باري گريختن ،تنها از احساسات کودکانه خبر ميدهد،اما تکرار در گريز،ثبات در عشق
را اثبات ميکند.
من ايمان دارم که عشق، تنها تعلق است.عشق،وابستگيست.انحلال کامل فرديت است درجمع.عشق،مجموع تخيلات يک بيمار نيست.
آنچه هر جدايي را تحمل پذير ميکند انديشه ي پايان آن جداييست.
زندگي،تنهايي را نفي ميکند، وعشق، بارورترين تمام ميوه هاي زندگيست.
بياموز که محبت را از ميان ديوارهاي سنگي و نگاه هاي کينه توز،از ميان لحظه هاي
سلطه ي ديگران بگذراني.امروز براي من ،روز خوبي نيست،روز بد تنهاييست.اينجا را
غباري گرفته است.
پنجره ها نميخندند و آب نمي جوشد و بوي مستي آفرين تن تو در اين کلبه نپيچيده است.
يا تو هر لحظه با من است،اما ياد انسان را بيمارميکند.
اينجا هيچ کس نيست که غروبها به من خوش آمد بگويد و موهاي نرمش را ميان دست هاي من بگذارد و بخندد.روز بد تنهايي ،مرگ بي دليل را به خاطر مي آورد.
مرگ روزهاي خوب را
مرگ همه ي حکايت ها
به من بازگرد هلياي من!
مگذار خالي روزها و سنگيني شب ها در اعماق من جايي از ياد نرفتني باز کند.
ما براي فرو ريختن آنچه کهنه است آفريده شديم.
در ما دميدند که طغيانگر و شورش آفرين باشيم.
و به ياد بياور آنچه را که من در اين راه از دست داده ام.
سه روز پيش ،ما با ايمان به خويش،مي گفتيم که بازگشت،هيچ چيز را خراب نميکند.
و اکنون تنها تو ميتواني اثبات کني که ما دوباره بنا خواهيم کرد.به ياد بياور که در اين
لحظه ها نياز من به تو نياز من به تمامي ذرات زندگيست.
هليا به من بازگرد!

 

نادر ابراهيمی

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢