پارسال نزديکاي عيد توي جاده تهران -فيروزکوه سرويسمون گير کرده بود.يه کاميون
دقيقا وسط جاده چپ کرده بود.با اجازه از رانندمون از ماشين اومدم بيرون ،يه دلتنگي خاصي حس ميکردم.اطرافمون رو برف پوشونده بود،نه راه پس داشتيم نه راه پيش.
با خودم فکر کردم ،اگه الان بخوام انتخاب کنم کجا برم ،کدوم وري ميرم؟ميرم تهران،خونه
يا ميرم سرکار،بيمارستان، فيروزکوه؟
داشتم فکر ميکردم با چشماي بسته يه لحظه چشامو که باز کردم،کوها و دشتاي روبرومو ديدم.ياد شعر سهراب افتادم :
در دل من چيزي هست،مثل يک بيشه نور،مثل يک خواب دم صبح
و چنان بي تابم ،که دلم ميخواهد
بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه.
دورها آواييست که مرا ميخواند.

و چقدر، چقدر، چقدر اون لحظه دلم ميخواست فارغ از هر چيزي بدوم تا ته دشت.......
حسرت اين دويدنا بد جوري گاه سنگيني ميکنه........

همش زير سر اين شعره بود که اون روزو يادم انداخت.(از برتولت برشت)
کنار جاده مينشينم
راننده لاستيک ماشين را عوض ميکند.
جايي را که از آن مي آيم ،دوست ندارم.
جايي را که راهي اش هستم ،دوست ندارم.
چرا چنين بي صبرانه
چشم دوخته ام به تعويض لاستيک؟؟؟

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢