سايه ساري که در اين دشت پناهم ميداد
دست غم بر سر من بود ،نميدانستم
چشم بر هم زدني،زندگيم رفت از دست
اولم آخر من بود،نميدانستم

سلام فقط اومدم جواب قمار بازو بنويسم...(چون هيچ آدرسی نميذاريد مجبورم اينجا بنويسم!)

اين وب لاگ برای من مثل يک دفتر خاطراته .شرمندم که خاطرات بد از خوبش بيشتره .از لطفتون ممنونم

ولی دارم يک کابوس می بينم.....شرمندم که شريکش شديد ....ايشالا روزای بهتر برسه.

شاد باشيد............

  
نویسنده : مژده ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۳