این حال من بی توست

مرهمي بود زمان به سال صفر
بايد به زمان ديگري انديشيد....

بعضي وقتا براي فرار از عذابي که دارم ميکشم و اون دردي که مثل يه کاردک
افتاده به جونم،حاضرم هر کاري بکنم که چند دقيقه اي آروم بشم ولي وفادارتر از
خاطرات کس در اين سلول انفرادي نميبينم....پس چرا زمان نميگذره؟
پس چرا گذشت زمان برام مرهمي نميشه؟
ميخوام يک روزم بي گريه باشه...پر خنده باشه ...بي رنج باشه...
ياد ياد ياد...نادر ابراهيمي چقدر قشنگ گفته "ياد تو هر لحظه با من است،اما
ياد انسان را بيمار ميکند....."
"آهنگها تنهايي را تسکين ميدهند اما تسکين تنهايي ،تسکين درد نيست".
هنوز جرئت گوش کردن به آهنگ ستارو ندارم "بوي موهات زير بارون ...."

اين حال من بي توست
افتاده ترين خورشيد زيرسم اسب

پيدا شو که ميترسم از بستر بي قصه
پيدا شو نفس برده ،ميترسه ازت غصه
بي وقفه ترين عاشق،موندم که تو پيدا شي
بي تو همه چي تلخه ،بايد که تو هم باشي

  
نویسنده : مژده ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳