خرده شيشه هايي که از چشم هايت
باران ميشوند،
تصوير شکست را ترسيم ميکنند.
کوه باش بگذار سکوت بازوانش را به دور نگاهت حلقه کند....

چقدر امروز هوا خوب بود.شب ساعت ده بود فکر کنم ،رفتم توي حياط نشستم.هميشه نشستن زير اين گنبد نيلي به من آرامش ميده.سعي کردم با طبيعت فقط ارتباط بگيرم.
به درختاي قد کشيده توي کوچه نگاه مي کنم و يادم ميفته که اون موقع که تو کوچه بازي ميکرديم ،اين درخت کاجه چقدر کوتاه بود ولي حالا از سيماي برق هم زده بالا.
به درختاي مو توي حياط نگاه ميکنم .خوب يادمه روزي رو که  داربستشو زديم با يه نهال
کوچولو.الان کلي جا گرفته .يکي اينور حياط يکي اونور حياط.چقدر برگاش سرحاله.
به رديف نارنجايي که مامان کاشته نگاه ميکنم و ياس هاش.بوته هاي رز چقدر زيادن.
توي اون يکي باغچه بابا کلي سبزي کاشته .بوته هاي خيار تازه جوانه زده.تربچه هايي که
سر سفره سرحال و تر وتازه به آدم انگار ميخندن.ريحون نعناع که بوشون صفاي ديگه يي
به سفرمون ميده.گلايناز که توي بلوکاي بالکن کاشته شدن کنار اطلسيا.درختاي انار که
منو ياد زادگاهم ميندازه،وقتي نگاشون ميکنم ،حس ميکنم اگه الان از خونه بيرون برم
سر از کوچه تنگ و کاهگلي  پدر بزرگم روبروي حرم حضرت معصومه سر در ميارم.
(اون خونه قديمي 140ساله با اون فضاي خاص و دوست داشتنيش با اون درخت انجير
پيرش و جاي خالي آقا).
سرمو ميگيرم رو به آسمون هيچ ستاره اي ديده نميشه.هوا ابر ابره.حس ميکنم صورتم خيس شده .داره بارون مياد،و مثل لحظاتي توي کوه که يکدفعه بعد از يه سکوت قشنگ ،يه نسيمي
مياد،حس ميکنم يکي هنوز هست که دوسم داره،يکي که نگرانمه و هوامو داره.
حس ميکنم چقدر خوشبختم در عين حال که دلتنگم.
همين براي امروزم بسه.مگه چي ميخوام غير از کمي آرامش...

پس خدايا شکرت...

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳