چند تا ياس سفيد خوشبو روي کيبورد ريختم...
بوی اونو میده...
يکي داره ميخونه...
اي تو دل کوک اي خوش آهنگ توشنيدني تريني
من پرازهواي غربت    توهواي سرزميني
زمهرير نا رفيقان        خواب آفتابي ميبينه
هجرت ماه وسط آب     زورقي بي سرنشينه
....................................................
بر ميگردم .نگاش ميکنم که تا دم در اتاق رفته
ولي همينجور مردد وايساده.دوست ندارم بره
بيرون ولي نميخوام جلوشو بگيرم،شايد
بايد بره...
بر ميگرده با اون نگاهش که هميشه برام
مرموزه نگاهم ميکنه با برداشتن چهار قدم
به دنياي پر سکوتم بر ميگرده و باز درونم
غوغايي بپا ميکنه...
دوريش از من همينقدره...يک دو سه چهار
قدم کوتاه ...
وفادارترينه...
ديگه نميذارم خش بيفته...تنهاييمو ميگم.
ميخوام با اون آسمونو آبي تر و صافتر ببينم
...

  
نویسنده : مژده ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳