دل به تو داديم و خيالت را برديم

ميخواهم داستان صدفي را بگويم،که روزي متوجه شد شني به درون پوسته اش راه يافته.
شن فقط يک دانه ريز بود اما صدف را بسيار غمگين کرد.چون صدفها اگر چه بسيار
ساده اند،احساس دارند.حالا،آيا او به سرنوشت تلخ که چنين وضعيت تا سف باري براي او
پيش آورده بود پرخاش کرد؟
نه او در همه حال با خودش گفت:اکنون که نمي توانم آنرا از بين ببرم بايد سعي کنم ارتقائش
ببخشم.
اکنون سالها گذشته است و او به آرامي به هدفش رسيده است.ذره ريز شن که او را عذاب
ميداد،اکنون مرواريدي زيبا شده است.ارزشمند و تابناک.
اين داستان يک نتيجه اخلاقي دارد .آيا محشر نيست آنچه صدف با شني بي ارزش ميکند؟
آيا اگر ما بخواهيم نمي توانيم با بعضي از آنچه رويدادهاي بد به درونمان راه مي يابد،همين
کار را بکنيم؟؟؟؟
َ

 

/ 0 نظر / 5 بازدید