سبز تویی که سبزت میخواهم.*


یه روز خوب بود،خدا هم خیلی سرحال و قبراق ،بیشتر از همیشه...
اونروز هوس کرده بود که بنده های جدیدش هم مثل خودش خیلی سبز باشند و مثبت،میخواست یه جورایی مهر استاندارد بزنه روی بنده اش!
چشمهاشو ریز کرده بود و با لبخندی گوشه لبهاش با دقت به گلـــهای روبروش نگاه میکرد.دلش میخواست آدمهای خوش شانس امروزش ،وقتی از خودشون نا امید میشند با نگاه کردن به آیینه ،حواسشون باشه که سر سبزی اولین رسالت زندگیشونه،باید سبز باشند نه خاکستری نه سیاه و نه حتا قهوه ای!
با اشاره نگاهش جوهر سبز ریخته شد توی دریچه ی روح،چشمها
تا يادشون بمونه که سبز سالار رنگهاست،
چون رشد اولین وآخرین مفهوم زندگیست.

شما اونروز اونجا نبودید؟؟؟!!!


*لورکا

/ 0 نظر / 5 بازدید