ما گیاه اعتراضیم...

این شعر ازمرحوم سلمان هراتیه در مورد وطن ،سال 1369توی دفتر شعرم نوشتمش.
دوست دارم بدونم اگه الانم زنده بود همینارو مینوشت.
در هر صورت وطن همون وطنه،حتی اگه....... وطن یکی از مهمترین عشقای بشره
مثل عشق بخدا،عشق به مادر و...

*قسمتای کوتاهی از شعر برای مختصر شدنش حذف شده.

دوزخ و درخت گردو

ای ایستاده در چمن ،آفتابی معلوم      وطن من
ای توانا ترین مظلوم         ترا دوست میدارم .
ترا دوست میدارم
ای آفتاب شمایل دریا دل
و مرگ در کنار تو زندگیست.
ای منظومه نفیس غم و لبخند
ای فروتن نیرومند
ایستاده ایم در کنار تو سبز و سر بلند.
دنیا دوزخ اشباح هولناک است.
و تو آن درخت گردوی کهنسالی        و بیش از آنکه من خوف تبررا نگرانم،
تو ایستاده ای.
بگذار گریه کنم         نه برای تو
که عشق و عقل در تو آشتی کرده اند.
که دستهای تو سبز است         و آسمان تو آبی
و پسران تو            مردان نیایشند و شمشیرند.
و مادران صبوری داری و پدرانی به غایت جرئتمند.
و جنگلهایی در نهایت سبزی و سادگی       
و دریاهایی با جبروت عشق هماهنگ
نه برای تو
که نام خیابانهایت را شهیدان برگزیده اند.
دوست دارم تو را آنگونه که عشق را          دریا را           آفتاب را
کم میتوان از سادگی تو گفت  و، هم به دریافت "خرمهره نوبل"نایل آمد.
من فرزند مظلوم توام          نه پاپیون میزنم            و نه پیپ میکشم.
مثل تو ساده که هیچ کنفرانس رسمی او را نمیپذیرد.
و شعر من عربده جانوری نیست  که از کثرت ماری جوانا دهان باز کرده باشد.
بلکه زمزمه است              که مظلومیت تو مرا آموخته .
تو مظلوم سترگی                     
و نه ضعیفه ای که پیراهنش را دریده باشند.
.............
بگذار گریه کنم          نه برای تو  که پایان بی قراری تو پایان زمین است.
ای مجمع الجزایر گلها خوبیها!
از جنگل دستمالی خواهم ساخت تا بر زخم تو گذارم.
و دنیا را میگویم          تا از تو بیاموزد ایستادن را
اینسان که تو از دهلیزهای عقیم         سر بر آوردی سبز و صنوبر وار
ای بهار استوار
ستارگان گواه روشنان تواند            ای اقیانوس مواج عاطفه و خشونت
دنیا به عشق محتاج است و نمیداند.
............
شگفتا چگونه آب و آتش را دوست بدارم،
ای شکیبای شکوهمند
چندین تابستان است که در خون و آفتاب میرقصی،
کجای زمین از تو عاشقتر است.
ای چشم انداز روشن خدا
در کجای جهان  اینهمه پنجره برای تنفس باز شده است.
من از تو برنمیگردم تا بمیرم.
وقتی خدا رحمت بی منتهایش باریدن می گیرد، میگویم شاید
از تو تشنه تر نیافته است.
ترا دوست دارم و بهشت زهرایت را که آبروی زمین است.
.........
ای آبی سیال     چقدر به اقیانوس میمانی.
........
خدا چقدر مهربانیش را وسعت داد،
در دورهای کویر طبس
آن اتفاق یادت هست ،          نه من بودم نه هیچکس،
خدا بود وگردباد.
بگذار گریه کنم    نه برای تو    نه نه نه !بل برای عاطفه ای که نیست.
و دنیایی که انجمن حمایت از حیوانات دارد.
اما انسان پابرهنه و عریان میدود و در زکام دفن میشود.
برای انسانی که زیست شناسان رومانتیکش
سوگوار انقراض دایناسورند.
دنیایی که در حمایت از نوع خویش              گاو شده است.
بگذار گریه کنم 
برای انسان 135
برای نیم دایره     انسان لوزی   انسان کج و معوج    انسان واژگون
و انسانی که در بزرگداشت جنایت هورا میکشد.
و سقوط را                   با همان لبخندی که بر سرسره می نشیند .
جاهل است.
انسانی که راه کوره های مریخ را شناخته است.
اما هنوزکوچه های دلش را نمیشناسد.
برای دنیایی که با والیوم بخواب میرود و در مه غلیظی از نسیان
دست و پا میزند.
دنیایی که چند صد سال پیش      قلب خود را
در سطل زباله قی کرده است.
در این برهوت غول پرور
وطن من آه ای پوپک مودب       مظلومیت تو اجتناب ناپذیر است.
ای روئین تن متواضع
ای متواضع روئین تن
....
ای پوریای ولی
ای طبیب ،ای وطن من
درختان با اشاره باد،
بر طبل جنگل سبز میکوبند.
کباده بکش
علی را بخوان
صلوات بفرست.

/ 0 نظر / 8 بازدید