اين مطلبو دلم ميخواست روزاي آخر سال بزنم ولي وقتشو پيدا نکردم....
يه چيزي بهونه شد که برم سراغ يکي از کمدام که در سال کم پيش مياد درشو باز کنم.
با اينکه درش قفله ولي عجيبه توش بازم گرد و خاک نشسته ،امان ازين گردو خاکاي موذي!!
کلي چيز اينجا دارم دفتراي خاطراتم،کارت پستالام ،داشته هاي خصوصيم....
تکه روزنامه هاي جدا شده ،کم نيستند همه چي هست از شعر بگير تا روان شناسي ،
قسمتي از فيلم نامه شبهاي زاينده رود،مصاحبه يي با مرحوم اخوان ثالث،داستاناي
زندگي آدما،يه مطلب روان شناسي (چگونه بر ديگران اثر بگذاريم) پشتش يه مقاله است
در مورد گارسيا مارکز،اون موقع نميشناختمش..اينو ببين تنها باري که در مورد مقام هاي ورزشيم (بدمينتون)  تو روزنامه نوشتن ، عاشق مسابقه هاي دوبلمون بودم...چه کيفي ميداد بردن...اينجارو ببين حکمام ،مقام هاي ورزشيم،مدالام،مدالاي طلاي قلابي!
حالا چه رنگي شدند...البته خودمونيم بيشترش برنزند...بايد جون ميکنديم توي رده بندي واليبال يا بدمينتون لا اقل سوم بشيم ديگه...اونم با داورياي مغرضانه خانما!من يه چيز اسلامو خيلي خوشم اومد اونم قاضي نکردن خانماست!!
*
نامه نامه خداي من چقدر نامه،واي که چه عالمي داشتيم ،نامه هاي عاشقانه دخترا به هم
اون موقع دوست پسر داشتن خيلي زشت بود مثلا 12 سال پيش ،خودشونو با اين دوستيا تخليه ميکردن .نامه هاي معلم ادبيات سال سوم دبيرستانم ،چقدر دوستم داشت ومن
چقدر از بوي سيگار تنش بيزار بودم.خدا رحمتش کنه همون سيگار جونشو گرفت.
چقدر کارت عروسي دارم از دوستا، فاميل...حدود 40تايي ميشن،نمي تونم دورشون بندازم،حس بدي ميده بهم!اينو ببين مال سال 63 است يعني هنوز خوشن؟؟؟
اينو ببين عروس که شد گمنامم شد!هيچ اثري از آثار وجوديش نيست!!اينو مال يکي از پسراي دانشگاهه.يعني مشکل قلبي پسر کوچولوش بر طرف شد؟؟؟
اووووووه يه عالم کاغذ پاره دارم از حر فاي يواشکي تو کلاساي مدرسه، دانشگاه
انجمن شعر با حال دانشکده....چه شرو ورهايي که نمي نوشتيم،حرفاي اين پسر اون دختر،چقدر مي خنديديم مثلا رک ترين دختر اکيپ بودم.اين نوشته ها دقيقا حس اون
لحظه ها رو با تمام لذتش زنده ميکنه ولي جالبه قيافه بعضيا اصلا يادم نياد...
اون موقع بيشتر مسايلو شوخي مي گرفتيم ولي زندگي گاهي بدجوري مارو جدي ميگيره .
اين کاغذ تا خورده 3بيت شعره از با با ، جواب شعرمو داده وقتي توبيمارستان
بستري بود،اينم يه تلگراف از بم مال فروردين1363 ،9ساله شده بودم ،پدرم خيلي
دوسم داشت ،سو گلي بودم حسابي، تا 9 سالگي که خاله شدم از دور رفتم کنار!!!بابام عاشق بچه ست،تو سن 65سالگي هم هنوز دوست داره بره بچه از پرورشگاه بياره!
اينم کاغذيه که مسعود با خط خرچنگ و قور باغش توي 10سالگيش برام جوک نوشته
يکي ديگه از هوو هاي دوست داشتني من.!!!
8 تا دفتر خاطرات اينجاست  که بدجوري چشمک ميزنن که بشينم بخونمشون ،ولي وقت ندارم.سال 1366 يه دفتر خاطرات از يکي از همکلاسيام کادو گرفتم و اين عاملي شد که تا الانم بنويسم ،البته وب لاگ ميشه گفت نهمين دفتره که در بر گيرنده بعضي خاطراتمه....نگاهي به خاطرات 12سالگيم ميکنم ،خدايا بزرگ ترين مشکلم ،قهر با دوستمه يا باختن توي مسابقه واليبال....چه درداي کو چولويي!!
هميشه خوندنشون يه حال غريبي بهم ميده بيشترش صحبت از تنهاييه...شمام از 12
سالگي تو خونه تنها ميشديد شايد همين چيزارو مي نوشتيد....واي که چه دورانيه
دوران بلوغ،بد دوراني بود بد.چقدر حادثه خاطره توي اين دفترا خوابيده...اينجارو که ميخونم تولد همه خواهر زاده هام ،برادر زاده هام دوباره زنده ميشه....فوت پدر دوستم
اولين تجربم از مرگ،برادر جوون دوستم،تصادف بد کيوانمون،مريضياي ما مان
مسافرتاي با با،.......،سکته با با،افت درسي سال چهارمم و 6 تا تجديد اوردنم!!!!معدل
يکي از شاگرد اولاي دبيرستان يه دفعه شد 9/96،چه جنجالي تو خونه به پا شد!!
قبوليم تو دانشگاه و خاطرات تلخو شيرين دانشگاه،فوت ناگهاني 2تا از همکلاسيامون.
خبر فوت يکيشو ن به  بقيه به عهده من بوداونم روز 6 عيد تو روز خواستگاري از دختر مورد علاقش(همينجا يادي ازشون ميکنم شاهين آزادنيا،و سيامک قرباني،روحشون قرين رحمت اون مهر بانترين)...
سال جادويي 78 که از من يکي ديگه ساخت،مکه رفتنم،کلاساي بنياد فرهنگ و
و زندگي،تاثيرات آقاي رضايي و خانم فلاح،بچه هاي بنياد که چه تا ثيرات شگرفي گذاشتن،عجب سالي بود.همين بچه هاي بنياد بودند مارو به کوه معتاد کردن!تجربه ي کار کردن و گذروندن طرح توي يه شهر ديگه سال 80،چه دوستاي خوبي که پيدا نکردم
و چه زجرايي که نکشيدم.تجربه ي زندگي در محيط بيمارستان و مجاورت اتاقمون
با سرد خونه ي بيمارستان که ديدمو به مرگ بازم وسعت داد....تجربه ي زندگي با
18 دختر توي يه پانسيون ،اونم براي دختري که از 12سالگي توي خونه تنها بوده.
خيلي جالبند ،قصه زندگي آدمارو ميگم ،فوق العاده هستند.شگرف ،زيبا،عبرت آموز
عميق...مثل يه قصه ي شنيدني..
بگذريم،برم سراغ خرت و پرتاي ديگم...
اينجا پره از کارت پستال حدود 200تايي هستند.نگاه کن يه کارت کهنه بچه گونه
اينجاست،واي مال سال 61دوست ارمني با بام بهم داده يعني الان عمو آزاد کجاست؟
عموي زمين رافي...نميدونم اين ارمنيا چرا انقدر دوست داشتنين!از دوستاي
با بام تا دوستاي ارمني دانشگاه تا کلاس زبان ،همشون يه جورايي عزيزند.
توي اين کيسه سياه مشقاي پدر بزرگمه،کلي برام عزيزه با کلي دردسر کش رفتم!
اين جعبه رو ببين پر از نامه است 2 تا هستند،اينا هم يه جور دفتر خاطراتند،مال هر کي يه رنگ روبان دورش بسته شده...از 14 سالگي تا الان.نامه هاي دوستام توي ايران و خارج،نامه هاي کيوان وقتي همدان و اصفهان درس ميخوند،زن برادرم،عموي مامان در پاريس،خواهرم.نامه خيلي مي تونه آدمو سبک کنه ،نوشتنش حال خوبي به آدم ميده
ولي بعضيا حوصله نوشتنشو ندارن.من يه بار براي دوستم آتش 12صفحه نامه نوشتم.!
خيلي با نامه هاي هم حال ميکرديم،دوران نوجووني بود و کلي شر و ور گويي،در صورتي که هر دومون از مشکل مشترکي رنج مي برديم ولي مشوق اصلي هم براي
ادامه تحصيل بوديم.بعد 13سال دوستي ،بعد از دکتر شدن و ازدواج کردنش آخر بي معرفتي از آب در اومد.به قول ديويد تورو "آدما عوض ميشن ولي به همديگه نميگن".
اين ماشين کوچولو رو ببين چقدر با پسراي کوچه باهاش بازي کرديم،روي آسفالت
با گچ جاده ميکشيديم و کلي بازي،اين بازي مال سر ظهرمون بود تازه!!!
جعبه آبرنگم،جايزه ي سال سوم دبستانمه ،چقدر با بتش ذوق کردم .فکر مي کرديم معلما چقدر با هوشن که همون چيزيو بهمون جايزه ميدن که ما ميخواستيم!!!
باورتون ميشه مداد رنگياي نصفه نيمه دبستانمو هنوز دارم .دوست دارم دنياي پاک
کودکي هميشه در خاطرم بمونه.
يه عالمه صدفا و حلزوناي خشگل که آتش از جنگل زيباي حوا تو قشم برام اورده،چه
راحت چيزايي رو که دوست داشت مي بخشيد.
چقدر پوستر دارم از سهراب ،شاملو ،فروغ،شريعتي اينارو چيکار کنم؟؟؟؟
جعبه ي شطرنجمو ببين .انقدر به مسعود جغله باختم که از شطرنج بيزار شدم!

واي خداي من تو کمد به اين کوچيکي چقدر خاطره که نخوابيده....
خوب شد مهدي امسال پوتين تيمبرلند خريد که جعبه گنده و مقاومش منو ياد سرو سامون دادن بيشتر محتويات اين کمد بندازه!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

/ 0 نظر / 3 بازدید