بسوز اين خرقه تقوي تو حافظ
که گر آتش شوم در وي نگيرم


داستاني از حضرت موسي نقل شده که ميگويند :در بيابان قدم ميزدند ،مورچه ايي
را ديدند که ذره يي از يک تپه را بدوش ميگرفت و به تپه ايي ديگر ميبرد.
از خدا خواستند که راز اين عمل را براي ايشان فاش کنند.
مورچه به زبان در آمد وگفت:من معشوقي دارم که شرط وصالش را جابجايي اين دو تپه
گذاشته.حضرت موسي به مورچه ميگويند:آخه تو با اين جثه ات ،با اين عمر کوتاهت
چطور ميتواني چنين کاري را انجام دهي؟
مورچه ميگه :خودمم ميدونم که نميشه ولي دلم خوشه و راضيم که دارم در راه وصل اون
اين کارو ميکنم...

/ 0 نظر / 5 بازدید