پشت این پرده کسی هست دلم میگوید                       جاودانه نفسی هست دلم میگوید
پشت آن کوه که در آن خورشید  نهان است                عطر فریاد رسی هست دلم میگوید
اعتمادی نبود جز تو به دلداری غیر                          گرچه دلدار بسی هست دلم میگوید
بر لب سنگ هم این زمزمه ها میجوشد                    در پس پرده کسی هست دلم میگوید

نشد که اشاره ای کنم به نیمه شعبان و تبریگی بگم .مبارک باشه هر چند دیر.....
مشکل پیدا کردن سایت بلاگ اسکای فعلا حال همه رو گرفته ،هر چند وقت یکبار باید این بازیو در بیاره.ایندفعه معلوم نیست ،چند روز یا چند ماه طول میکشه،فقط امیدوارم زودتر راه بیفته.
پنج شنبه رفتیم یاد عزیزی رو گرامی بداریم که 2ساله از پیش ما رفته و جای خالیش واقعا خانوادشو هنوز رنج میده.جالبه براتون بگم که ایشون طی یک خوابی از بازماندگانش خواست که شب سالش رو همیشه شب عید بگیرن در صورتیکه خودشون 2 روز بعد از نیمه شعبان فوت شدند تمام این مراسم و جزییاتشو هدایت میکنن بوسیله خواب،حتا شب قبلش سر یک موضوعی بحث و اختلاف نظر بود ،به خواب خواهرم اومدن و گفتن که اینکارو بکنید بیشتر آبروداری میشه!
ولی یه چیزی واسم جالبه و اونم اینکه چرا روحهایی که اونجا هستند نسبت به چنین مسائل دنیوی علاقه نشون میدن؟آیا بر میگرده به کیفیت زندگی عزیزانشون در این دنیا یا مسئله چیز دیگریست؟
چهارشنبه یک جورایی تکون خوردم.خانواده شهر دیگه ای بودند و قرار بود من و خواهرم هم به اونا بپیوندیم،خونه قرار بود خالی بمونه.خواهرم تو ماشین  منتظرم بود و من داشتم همه جای خونه رو برای آخرین بار کنترل میکردم.وقتی دم در وایسادم که از همه چی مطمئن بشم ،یاد خودم افتادم.بخودم گفتم میخوایم یه سفر کوتاه بریم همه چی خونه از برق ،گاز،درها و پنجره ها کنترل میکنیم و تا مطمئن نشیم پامون رو بیرون نمیذاریم،پس چه جور یه که برای مهمترین و آخرین سفرمون این کنترلا رو نمیکنیم!این یک سفر برنامه ریزی شده است، برای اون سفری که هر لحظه ممکنه برام پیش بیاد چکار کردم؟از چه چیزایی اطمینان حاصل کردم ؟میدونی که دیگه بازگشتی نیست...آیا سفرم توام با آرامش ازیاد خانه قبلیم خواهد بود یا با دلشوره و رنج توام است؟مثل مسافری که تو راه همش دلش شور میزنه که نکنه مثلا اطو را خاموش نکرده باشه و خونشو به آتیش بکشه؟نمیدونم پس فردا من چقدر دلشوره خواهم داشت؟؟؟
____________________________________________________________________________________
اینم آخرین نوشته ام ،نظراتتون رو هم بگید لطفا...هر چی تو بلاگ اسکای دوست داشتم ،اینجا احساس غریبی میکنه آدم.با نظراته که ميفهمم اينجا خوننده داره يا نه؟!

رفته بودم پیش خدا،مثل همیشه آروم و مهربون نشسته بود و با چشمای عمیقش نگاهم میکرد.نگاه کردم دیدم بغل دستش یه کیک خوشمزه است،معلوم بود که  تازه پخته بودش،ظاهرش که خیلی خوشمزه بود میدونستم مزه اش هم عالیه،چون قبلا یکبار دست پختشو خورده بودم و میدونستم که هیچکس بخوبی اون کیک نمیپزه!
هر چی سرمو کج کردم دیدم ازون کیک بهم نمیده،پا زمین کوبیدم ،گریه کردم ولی میشناسیدش که،اگه صلاح ندونه هیچی بهتون نمیده ولی ایندفعه ازون دفعه ها نبود دلم خیلی شیرینی میخواست انقدر وایسادم و زل زدم بهش و گریه کردم ،تا آخر دست کرد و یه آب نبات چوبی ، از همونا که همیشه تو جیبش،دم دست داره ! بهم داد،ازش گرفتم نگاهی به کیک کردم که حسابی دهنمو آب انداخته بود  سرمو انداختم پائین مثل یه بنده خوب!،ازش تشکر کردم و اومدم بیرون.
 دارم آب نباتمو لیس میزنم و ازش دور میشم .ولی میترسم ،میترسم اشکام نذاره جلو پامو ببینم و بخورم زمین و آب نباته هم بیفته زمینوو اونقدر خاکی بشه که  نتونم بخورمش.
باید بیشتر مراقب باشم،اگه قسمت من از کیک نبوده،لااقل اینو محکم بچسبم، شایدم دادم تو هم یه لیس بهش بزنی!
ولی یه فکری مدام تو سرمه ،اونم اینکه هم اون کیکه و هم این آب نباته خورده میشن و موندنی نیستند، ولی...

/ 0 نظر / 8 بازدید