نرگس در جماران رستگار شد!

دیروز بابا کمی قلبش گرفته بود از اونجاییکه مدتیه فشارش هم میره بالا و سابقه حمله داره ،پا میشیم میریم دکتر،دکتر خودش که نیست میریم بیمارستان جماران پیش یکی دیگه .آخرای کوچه جماران بغل همون حسینیه ی معروف!.بالای سر در بیمارستان زده "اینجا متبرک به قدوم متبرک امام خمینی ...است".زیر لب میگم خدا رحم کنه!!!
مثل یه کافر !دارم از قسمت برادران وارد میشم که تذکر میدن و منو بقسمت ورودی خانمها هدایت!!!میکنند.انقدر جا خوردیم من و بابا که نگو!تا حالا اینجا نیمده بوده .از ورودی خانمها میرم تو سلامی میکنم و بازم مثل یه از خدا بی خبر! دارم میرم تو که خانمه میگه :صبر کنید خواهر،نگاشون میکنم قیافه غمگین و عبوس هیچکدومشون شبیه قیافه خواهرای من نیست!اول اسممو وارد یه دفتر میکنند بعد کیفمو میگردن، بعد هم یه دستمال تعارفم میکنند که رژ لبمو که از خونه رو لبم بوده پاک کنم!بعد هم با اجازتون از توی یه بسته بندی پلاستیکی یک عدد چادر مشکی بقول خودشون استریل شده تمیزو آرمدار دستم میدن که سرم کنند! بهش میگم آخه اینکارا واسه ی چیه، پدرم اونور منتظرمه ،میگه خانم قانونش اینه چیزی نیست یک مدت سر میکنی و میای! دلم میخواد بهش بگم آخه مگه اینجا امامزاده است؟دلم میخواد بگم مشکل قلب بابام با این چادر حل میشه؟ یا شایدم مردایی که اینجا کار میکنند نباید تحریک بشند؟اينجا بيمارستانه بابا!حرصم گرفته اساسی !چادره خیلی سبک و لیزه و بزحمت رو سرم گرفتم،اجباری که بهم تحمیل شده باعث شده حتا یادم بره چطوری چادر تو مکانهای مذهبی به احترام سر کردم.، سیاهی چادر با روسری سفید طرح دارم،خیلی درتضاده و همین خیلی داره جلب توجه میکنه . با اون استرسی که داشتم، عصبی هم شدم .بابا رفته تو اتاق تا قلبش اکو و معاینه بشه،بعد ازینکه کاراشو میکنم میام پشت در میشینم،3تا پسر جوون پشت سرم نشستند و ریز ریز میخندن!
یاد مریم می افتم که وقتی خواهر بدحالشو با آژانس برده بودند اورژانس بیمارستان بقیه الله دم در باهاشون همین برخورد شده بود! مادرش که میگفت پرستارا با چادر بودند همگی..یاد مرجان دوستم می افتم که برای مصاحبه ی ورودی دانشگاه فاطمیه قم ازش سوال کرده بودند که اگه بگیم باید تو اتاق عمل چادر سر کنی قبول میکنی؟؟؟اونم با تعجب بر گشته بود گفته بود این چه حرفیه میزنید امکان نداره.
همون موقع 2 تا دختر که بطرز سختی دارن چادرای آرم دارشونو جمع و جور میکنن با مادرشون  میان تو ،خنده های پشت سرم دیگه تبدیل به قاه قاه شده! و من نمیدونم تاسف بخورم بحال خودم یا اونا ...یا اونایی که مارو مضحکه خودشون کردند،مضحکه خیلی چیزا ،خیلی چیزا،خیلی چیزا...


*امروز هم مسعود(خواهرزادم که با ما زندگی میکنه) تو بازی فوتبال سریکی از دوستاش خورد تو صورتش و ابروش بطرز بدی شکافت.بردیمش بیمارستان که بخیه خوبی براش بزنن.خدا سومیشو بخیر کنه!!!25.gif

 

/ 0 نظر / 7 بازدید