فقط يک لحظه

۱/جوونه اونقدرخشگل و جوون که میتونه یه دختر سن بالای شوهر نکرده بنظر بیاد.رو پیشونیش ،تقدیر سه تا یادگاری کنده.چین پایینی،مرگ شوهر جوونشه،چین وسطی دیدن درد یتیمی بچه هاشه،چین بزرگه،تنهاییاشه و نامردیایی که دیده.دلم میخواد برای یک لحظه هم که شده دست ببرم تو پیشونیش ،به اون چینها فشار بیارم،اونقدر که کمرنگ و سطحی بشه و چهره اش مثل گل وا بشه.
شوهرش در یک لحظه جلو چشمهاش مرد و زندگیش در یک لحظه بهم ریخت،فقط یک لحظه...

۲/مسافر بودند از تهران به شمال،پدر و پسر دوتایی آخر هفته میرفتند دیدن اقوام.تو ماشین حال پدرش بهم خورده بود وتوی اورژانس تموم کرد.حدودا 40 ساله بود ،وسط حیاط بیمارستان جلوی اورژانس راه میرفت و زار میزد،دستهاش رو صورتش بود ولی بیقرارترازین حرفها بود.
یک مرد اونجا پیدا نمیشد بیاد این غریب پدر مرده روآروم کنه!!گفتم که فقط یک مرد...!
از کنارش داشتم رد میشدم و نگاهش میکردم ،دوست داشتم برای یه لحظه هم که شده ،مرد بودم وبین اونهمه نامرد میرفتم بغلش میکردم...
فقط برای یک لحظه...

۳/من داداش بزرگه بودم،نباید ازش چشم برمیداشتم حتا یک لحظه...
میگفت با بغض میگفت،من داداش بزرگه بودم اون داداش کوچیکه ،فقط 12 سالش بود،لب دریا داشت با موجها بازی میکرد،یک لحظه ازش غافل شدم،وقتی برگشتم نبود.تا فردا صبح دنبال جنازش میگشتیم،مردم گاهی به یک عزادار هم رحم نمیکنند...بیمارستان ،آمبولانس،پول هواپیما...بابا آخر قاطی کرد،بدن کوچیکشو گذاشت تو پلاستیک ، صندوق عقب ماشین،چند کیلو یخ خرید ریخت روش.از شمال تا شیراز...رفتنه بغلم نشسته بود و سرمو با حرفهاش میخورد،برگشتنه،آروم اون عقب خوابیده بود.
کاش سرمو برنمیگردوندم حتا برای یک لحظه...


در زلزله بم هم ،در یک لحظه خیلی فاجعه ها اتفاق افتاد ولی ما خیلی لحظه ها رو هنوز داریم از دست میدیم!
خدا هنوز صبرشون بده...

/ 0 نظر / 7 بازدید