ماشين عشق هميشگي

هي بچه ها ميدونيد ؟روزي روزگاري،
دلم پيش دلبري گرفتار بود،
ولي يه لحظه که حواسم نبود،
با يه پسر خوش تيپي ريخت روهم و رفت.
ولي من چون آدم متکبري هستم ،راهشو پيدا کردم،
تر و فرز رفتم انبار زير پشت بوم و يک معشوق ماشيني ساختم.
آخ ،دستاش آهني،پاهاش از فولاد،پشتش از سيم پيچ بود،کمرش از فنر،قابل روغنکاري
اون، ماشين عشق هميشگي بود.
اگه شب نميومدم خونه،نق نميزد،
هيچ وقت نميگفت :«چرا پولدار نيستي؟»
هر وقت خواستمش،دو شاخشو ميزدم به برق.
موقع تصميم گرفتن دردسر درست نميکرد،چون که من براش اصلا مغز نذاشته بودم.
قلبش يه ساعت بود که خودم کوکش ميکردم،براهمين،ميدونستم که سر وقت منو ميخواد.
معشوق من تمام برقي بود
نازش که ميکردم ،جرقه ميزد
خرم که از پل ميگذشت
دوشاخشو از برق ميکشيدم بيرون.
اين ماجرا بود و بود،
هر چي ازش ميخواستم ،همون بود،
تا اينکه امروز بعد از ظهر،مچشو با توستر گرفتم.
اونا با هم فرار کردن و من دوباره تنها موندم!
آخ که دستاش آهني،پاهاش از فولاد،
پشتش از سيم پيچ بود.
کمرش از فنر،قابل روغن کاري،
اون، ماشين عشق هميشگي بود.


03.gifشل سيلور استاين

/ 0 نظر / 6 بازدید