شنيدين مردا گاهي ميرن تو غار تنهاييشون؟ميگن تا وقتي که اونجا هستند بهتره مزاحمشون نشويد وگرنه با شعله هاي سوزناک دهان يک اژدها مواجه ميشويد،و آتيش اون شمارو ميسوزونه!

اگه صبر کنيد بعد از مدتي خودشون با روي خوش ميان بيرون،فقط زمان ميخواد.
من حس ميکنم خداي منم رفته تو غار تنهاييش ...مدتيه هيچ خبري ازش ندارم.انگاري اونجا نشسته و داره در آرامش براي خودش سيگاري ميکشه و فکر ميکنه...
حالا من موندم برم توي اون غار يا نه.؟؟چون دلم خيلي خيلي براش تنگ شده ،اگه برم
نميدونم چه اتفاقي ممکنه بيفته؟نرم هم...آخه تا کي منتظرش بمونم تا بياد بيرون.
خدايي که تازگي از دستم خيلي خسته شدم و رفته اونجا بلکه از دستم خلاص بشه.از بس
که هي هر شب سرشو خوردم.هي گفتم ،هي گفتم،هي نامه نوشتم،هي حرف زدم،چقدر گريه کردم،که تنهام نذاره.....
يک روز خودمو براش لوس کردم،فکر کردم با بامه،باهام دوست ميشه،بهم ميخنده.
يک روز خودمو براش گرفتم فکر کردم دوستمه ،مياد منتمو ميکشه....يک روز قهر
يک روز گريه ،يک روز بي محلي....ديگه نميدونم چکار کنم؟؟؟؟خلقت خودشم،ولي
به قول پدربزرگم "هيچ کاريش به آدميزاد نرفته!"
ديگه نميدونم چه جوري دلشو بدست بيارم اون دل بي نهايت مهربونشو،حمايت وسيع
ولي لطيفشو و اون سايه ي بي نظيروکه درهرحالي مي تونستي حسش کني.
اي اي چه روزگاري داشتيم ...چه حالايي......
حالا انگار نه انگار پا شده رفته توي اون غار سياهه .هي من دم غار منتظرش نشستم،
روي يه تخته سنگ...روز ميشه ،شب ميشه،آسمون باسه خودش ابري ميشه ،آفتابي
ميشه،سرد ميشه،گرم ميشه و من همچنان تنها ي تنها نشستم ايجا ،و ميدونم هيچکس
مثل اون تنهاييمو پر نميکنه.
و خنده دارترو شايدم قسمت ترسناک قضيه اينه که نکنه اين غار يه ورودي ديگم
داشته باشه و خدا منو قال گذاشته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

/ 0 نظر / 7 بازدید