مرگ دستمزد يک عمر زندگي کردن ما آدماست.        پرويز شاپور

قبرها فرياد ميزنند
من و ترا ميخوانند            ما را ميخوانند.
به غريوشان گوش بده       هم چون بسترشان عاري ازهرگرمي.
قبرها ديگر تنها نيستند.

اميد من    عشق تو     شادي ما        در آغوش سرد آنها خفته اند.
چقدربه آن خاک بي ارزش وفادارند.
وقتي که بدور از ما         سنگيني سکوت زمين،جسمشان را ميفشرد.
و فرياد تنهايي ما در ظلمت قبر روزنه اي به قلب پرسکوتشان نمي يابد.

قبرها فرياد ميزنند  
من و ترا مي خوانند      ما را ميخوانند.
به آوازشان گوش بده...
ترانه انتظار جاویدان را مي خوانند.
انتظاري بي پايان    انتظاري بي اميد

فرياد بزن   فرياد بزن
اي مجروح هميشه زمان،عاشق
اي فرو رفته درمرداب نا اميدي
اي گمشده دربرهوت بي وفايي

قبرها فرياد ميزنند
من و ترا ميخوانند         ما را ميخوانند.
اميد و عشق و شادي ما را ميخوانند.
چه گوييم که درمانده ترينيم.

اي دل غافل   آيا هرگزمي انديشيدي که
در گذرگاه سبززندگي به پرتگاهي مخوف برسي؟؟؟
حال چه فکر  چه خيال   چه رويا
که به اين پرتگاه رسيدي        اي وامانده از راه
حال که مينگري به راه پيموده،چه مي بيني؟

سبزي جاده همه در گرداب فراموشي سرگردان
لگد کوب طوفان ترس و وحشت از مرگ

افسوس که قبل ازين طوفان      آرامشي بود روح نواز
افسوس چه فايده
که فقط پرتگاه مرگ چون آيينه روبروي من و تو وماست.

قبرها فرياد ميزنند
من و ترا مي خوانند          ما را ميخوانند.

جواب  تو چيست؟؟؟

هر چند وقت يکبار براي خودم صحنه مرگمو باز سازي ميکنم.مثل فيلم روح،
خودمو ميبينم که مردم و کنارکالبد فيزيکيم ايستادم.
ببينم چه غلطي کردم...چه کارايي ميخواستم انجام بدم.قضاوت خدا درموردم چيه .زندگيم واقعا
چقدر پر بار بوده،براي خودم و ديگران.اعمالم در چه سطحيه.چقدر به روياهاي
خودم و ديگران در بدست اوردنش  بها دادم.چقدر ديگرانو دوست داشتم و سعي کردم
کنارشون باشم،مخصوصا هنگام تنهاييشون ود رداشون.
.وخيلي سوالاي ديگه...مثل تجربه خوابيدن در يک قبر خالي ميمونه.
وقتي ميايد بيرون از قبر واقعا حس ميکنين که يه چيزايي تو زندگي
چقدر ميتونه پوچ باشه واينکه زندگي بسيارزيباست بسيار...
اين شعر بالا مال سال1370 بوده که براي سنگ قبرم نوشتم! فقط 16سال داشتم
 که نوشتمش ولي وقتي کتاب "انسا ن روح است نه جسد"روهمون روزا خوندم ديدگاهم نسبت به مرگ خيلي تغيير کرد. من خودم  تا 5-6 سال پيش قبرستون نرفته بودم،بعضيا
فکر ميکنن که فکر و ياد مرگ مال آدماي نا اميد و تنهاست.در صورتيکه بنظر من
فکر مرگ ميتونه مال زنده ترين آدما باشه.

خيلي از اين مردم چون علفي هرز
زير درخت گيلاس روئيده اند
و خداوند از خلق اين خلائق متاسف است.
......
ديروز عزراييل را ديدم با همان کيف پستچي مابش
با قبضهاي روحش به سراغ مشترکين ميرفت.
مصرف عمر منهم بالا رفته است!

شاعر؟

 

/ 0 نظر / 6 بازدید